در گوشــــــــي
:: در گوشي بخش کوچکي از دهکده دوستي ميباشد که همه روزه چندين بار توسط دست اندرکاران پارس پلانت با خبرها و گفتني های تازه از دهکده ، پارس پلانت و گوشه کنار دنيا به روز مي گردد! برای استفاده بهتر از دهکده دوستي بايستي عضو دهکده شويد!

:: به اينجا کليک کنيد تا وارد صفحه عضويت شويد

.::. به اينجا کليک کنيد تا وارد صفحه عضويت بشويد


تعداد صفحات 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 صفحه [ 6 ]
ارسال به شبکه های اجتماعي : اين مطلب را به دوستتان بفرست Balatarin Donbaleh Delicious Twitter Cloob Post to MySpace!

daryabanoo : نويسنده

«خورشید خانوم»: خب تا دریابانو بیاد من میخوام باهاتون چند کلمه صحبت کنم.

«خورشید خانوم»: سلام گل خانومي و گل آقا
ميخوام به عنوان يه دوست يه خواهشي ازتون بکنم
من در فهرست دوستام80 تا نام دارم که با بعضي دوستان صميمي هستم و با بقيه هم رابطه ي دوستانه ي خوبي دارم

«خورشید خانوم»: ما يک بخش در دهکده داريم با نام داستان اينترنتي
که جديدا کدخدا داستان جديدي را گذاشتند که اهالي دهکده
ميتونند بقيه داستان را به سليقه ي خودشون بنويسند و ادامه بدهند خيلي از دوستان با اين بخش آشنا هستند

«خورشید خانوم»: اين داستان بايد در 60 قسمت تموم بشه و هر کدوم از ما اگه يک قسمت اون را بنويسيم ميتونه داستاني جالب از ذهن همه ي ما*بشه
مطمئنم کار فوق العاده اي ميشه *خلاصه ميخوام ببينم چقدر خواهشم براتون مهمه*آبرو خورشيد خانومو نبريدا*

«خورشید خانوم»: خوشحال ميشم همراهم باشيد*منتظر همه ي شما هستم
حتي اگه 2 خط از اين داستان را بنويسيد *يادتون نره

«خورشید خانوم»: آدرس اين بخش پائين ليست دوستانتون تيترهائي با نام خدمات *خبرها و بعدش عرفاني ،ادبي،تاريخي هست که داستان اينترنتي تو همين بخشه*ببينم چکار ميکنيد*در ضمن کمي قوه ي تخيلتون هم بکار ميفته*
منتظرم*اگه دوست داشتيد..........

فرستاده شده در تاریخ: 10/4/2009

ارسال به شبکه های اجتماعي : اين مطلب را به دوستتان بفرست Balatarin Donbaleh Delicious Twitter Cloob Post to MySpace!

daryabanoo : نويسنده

بدون شرح ...

«انواع خر»





































فرستاده شده در تاریخ: 10/4/2009

ارسال به شبکه های اجتماعي : اين مطلب را به دوستتان بفرست Balatarin Donbaleh Delicious Twitter Cloob Post to MySpace!

daryabanoo : نويسنده

مهم نیست که تحت تاثیر چه مکتب و چه آیینی هستیم، مهم اینه که بت پرست نباشیم. آیا شما بت پرستین؟!
این سوال رو خیلی جدی پرسیدم. بدون هیچ شوخی و استعاره. شاید بهتر باشه خیلی از ما رویکرد دوباره و بهتری نسبت به قبل در مورد زندگیمون داشته باشیم.





گمان کنم اون روزی که بشر اولین خونه اش رو ساخت و دیوارهاشو رنگ زد و بعد اولین مبل، اولین تلویزیون، اولین میز غذاخوری، اولین کتابخانه و غیره رو ساخت، هدف­ش داشتن زندگی راحت­تر، شادتر و آروم­تر بود، نه؟ یا این­که این­ها رو ساخت، چون بیکار بود، حوصله­ اش سر رفته بود، دوران برده داری به سر اومده بود و فکر کرد خوبه که برای خودش خدایی خلق کنه اونم به دست خودش ساخته باشه برای پرستیدن؟!

آدم وقتی توی خونه ای زندگی میکنه که دیوارهاش سال­ها پیش رنگ شده باشن، گوشه گوشه دیوار ترک­های ریزی خورده باشه، جاهایی از خونه گچ­اش ریخته باشه، در مقابل شوت­های محکم توپ فوتبال داخل منزل و مالیده شدن شکلات به دیوارها و کوبیدن میخ و بلافاصله پشیمان شدن از جای کوبش و قلوه کن شدن دیوار هیچ واکنشی نشون نمی­ده! وقتی تلویزیونی از عهد هدهدشاه اول داشته باشه که موقع روشن شدن صدای سماور میده و تا دقایقی بعد از خاموش شدن هنوز تصویر داشته باشه، خوردن توپ فوتبال و زیاد روشن موندنش و کشیده شدن پنجول روی مانیتورش مساله مهمی نخواهد بود. وقتی قدمت تیر و تخته­ های موجود در منزل به دوره اول ریاست جمهوری آقای ایکس (بیست سال پیش) بازمیگرده، نینجاهایی که جفت پا روی مبل میپرن و رنگ ماژیک­شون روی پارچه مبل پس میده و پایه صندلی­ها رو با کفش اسکیت میخراشن، آب در دل­­ش تکون نخواهد خورد. وقتی ماشین­ش تهران- الف باشه، روی صندلی عقب رو با فندک هم بسوزانن آخ نمی­گه، یا لااقل آخ بلندی نمی­گه!

اگه شمام اینطور فکر میکنین، حالا تصور کنین که در خونه نوساز، با وسایل تازه خریده شده، آیا میشه ثابت کرد که بت پرست نیستیم؟! روزی که دیدین فرزندتون روی فرش ابریشمی دست باف­ات با کفش گلی ایستاده، یک دست­ش رو که اتفاقا جوهری بوده به دیوار سفید مجاور تکیه داده و داره توپی رو به سمت تلویزیون چند میلیونی­ تون نشونه می­ره و همزمان تعریف می­کنه همین الآن یک برگه بزرگ عکس برگردون اسپایدرمن رو به دیوار اتاق­ش چسبونده، اگه سکته نکردین معلوم می­شه که بت پرست نیستین!





فرستاده شده در تاریخ: 10/4/2009

ارسال به شبکه های اجتماعي : اين مطلب را به دوستتان بفرست Balatarin Donbaleh Delicious Twitter Cloob Post to MySpace!

daryabanoo : نويسنده

امروز وقتی بین ساعت کلاسهام زمان رو غنیمت شمردم و به خاطر خورده خریدی که داشتم به یکی از فروشگاه های زنجیره ای نزدیک مدرسه که از شهرت خاصی هم بین سوئدی ها از نظر کیفیت بالای مواد غذایی بر خورداره به نام Coop رفتم. وقتی مواد غذایی مورد نظرم رو برداشتم و برای پرداخت به سمت صندوق رفتم، آقایی جلوتر از من منتظر ایستاده بودن تا حساب و کتابشون انجام بشه و پول رو پرداخت کنن، فردی با کت و شلوار خاکستری و بلوز آبی، همینطور که به خط اتوی لباس آقای خاکستری خیره شده بودم، با خودم فکر کردم که آیا این شخص به ظاهر متین و باوقار آیا تا بحال از ته دل بلند بلند خندیده؟ آقای تا بحال در یک سالن جشن، بشکن زنان شروع به رقصیدن کرده، آیا تا بحال موقعه قدم زدن سوت زده؟ تا بحال پیش اومده که از خوشی بالا و پایین بپره؟ و کلی سوال بی جواب دیگه.

در سرزمین ما اکثر مردم سعی میکنن توی برخورد با دیگران مانند آقای "خاکستری" باشن؛ به طور مثال سعی میکنن در جمع احساسات­شون رو بروز ندن و سرکوب­ش کنن. همه چیز رو پشت نقاب بی­حرکت صورت­شون دفن می­کنن و یا شاید چیزی رو احساس نمی­کنن. تنها حسی رو که خوب نشان می­دن خشم و نفرت ِ!

توی تلویزیون یک مراسم ازدواج سوئدی رو نشون میداد، عروس با دیدن هدیه ها فریاد می­کشید، می­جهید و شادی کنان از دوستانش تشکر می­کرد.

یاد هزاران عقدکنان وطنی افتادم. کادو رو که به عروس و داماد میدن، یک لبخند تصنعی میزنن و با کلمات کلیشه ای، و با فرم بدنی مصنوعی و بدون بار احساسی، کلماتی رو به زبون میارن که مبادا بهشون برچسب، ندیدبدید بخوره و یا خیلی برچسب های دیگه.

جلوی لنز هر دوربینی که قرار می­گیریم مصنوعی می­شیم.مجری­های­مون، مصاحبه­هامون، عکس­ها و فیلم­های خانوادگیمون. این همه بیم از چیه؟ خجالتی هستیم؟ از خودمون شرم داریم؟ اعتماد به نفس نداریم؟ نگران نظر دیگران هستیم؟ خودمونو لای پتویی از جنس ترس پیچیدیم و قوز کرده راه می­ریم تا بی­نهایت.

امروز بذاریم بریزه ... بیاد ... بجوشه ... پر بزنه ... آتش بگیره ... نترسیم ؛این اسم­اش جلف بازی، سبکی، لوسی ، بچه بازی و حماقت نیست، حتی ندید بدیدی هم نیست، این خود زندگیه!


فرستاده شده در تاریخ: 9/30/2009

ارسال به شبکه های اجتماعي : اين مطلب را به دوستتان بفرست Balatarin Donbaleh Delicious Twitter Cloob Post to MySpace!

daryabanoo : نويسنده

«مهمانی رنگ‌ها بر مخمل سبز زمین»





كمی آن‌‌طرف‌تر از شهر بلداجی (از شهرهای چهارمحال‌بختیاری كه به خاطر درخت‌های گز، گز آن بسیار مرغوب و مشهور است) مرغزار نسبتاً وسیعی نزدیك تالاب چغاخور قرار گرفته است كه چندی پیش شاهد برگزاری جشنواره‌ای بود.
جشنواره فرهنگ و هنر ایل‌یار بختیاری، مجالی است برای مرور آداب و رسوم این ایل بزرگ؛ جشنواره‌ای از رنگ و موسیقی و حركت.
زمانی كه توشمال‌ها (نوازندگان محلی) نغمه‌های حماسی بختیاری را می‌نواختند سواران فرصتی برای بازنمایی رشادت و شجاعت تاریخی ایل می‌یافتند و رنگ‌ها مجالی برای خودنمایی. در اینجا چند صحنه از این جشنواره را می‌بینیم.



سیاه‌چادر محل اسكان افراد ایل در قشلاق و ییلاق است؛ دست بافته‌ای از پشم بز كه با به هم دوختن آنها فضایی مناسب برای زندگی به وجود می‌آید.



رنگ‌ها یكی از ویژگی‌های بارز زندگی ایل است. لباس‌ها (به خصوص لباس دختران و زنان بختیاری) و همچنین دست‌بافته‌های آنها (گلیم، فرش و...) محل نمایش این رنگ‌هاست.



اسب‌ها جزیی از زندگی ایل هستند و شاهد دلاوری‌های مردان در جنگ‌ها در طول تاریخ ایل؛ مرد بختیاری رو به كوه‌های بلند زردكوه می‌تازد.



كره اسب تازه متولد شده در لحظه‌ای كه دختر بختیاری برای استراحت ایستاده است به مادرش نزدیك شده است و شیر می‌نوشد.



طناب‌هایی بافته از پشم‌بز كه كارشان نگه‌داشتن سیاه چادرها و همچنین بستن بار و بنه روی قاطرها در سفرهای متوالی ایل است، در كنار منگوله‌هایی كه از پشم گوسفند و با رنگ‌های طبیعی مانند پوست بلوط، روناس و... رنگ شده‌اند، محلی برای بروز ذوق و هنر زنان ایل است.



چهره‌های آفتاب سوخته و بدن‌های ورزیده مردان، نشان از زندگی سخت همواره در سفر مردان بختیاری دارد. افراد سرشناس ایل كه «كلانتر» نام دارند، به جشنواره چشم دوخته‌اند.



تنها مردان سواران اسب‌ها نیستند؛ زنان بختیاری نیز در سواركاری تبحر دارند.




"همشهری آنلاین"

فرستاده شده در تاریخ: 9/29/2009

ارسال به شبکه های اجتماعي : اين مطلب را به دوستتان بفرست Balatarin Donbaleh Delicious Twitter Cloob Post to MySpace!

daryabanoo : نويسنده

بازم مدرسه ام دیر شد، حالا چیکار کنم؟!



فرستاده شده در تاریخ: 9/29/2009

ارسال به شبکه های اجتماعي : اين مطلب را به دوستتان بفرست Balatarin Donbaleh Delicious Twitter Cloob Post to MySpace!

daryabanoo : نويسنده

اگه اهل خرید لوازم منزل باشین، حتما نام ایکه آ IKEA رو شنیدین. نامی که خانمها رو شاد و آقایون رو ملول میکنه! امروز قراره درباره ی این شرکت عظیم تجاری با هم صحبت کنیم.

«IKEA»





کمتر منزلی را می توان در کشورهای ثروتمند جهان یافت که محصولی از کمپانی غول پیکر مبلمان منزل سوئدی "ایکه آ" در آن یافت نشود. ایرانیان مقیم سوئد بخوبی میدانند که غیر ممکن است وارد یکی از فروشگاههای ایکه آ شد و بدون خرید تکه ای مبلمان یا دیگر لوازم منزل از آن بیرون آمد.

اگرچه کمپانی ایکه آ در ایران شعبه ای ندارد و اکثر محصولاتی که به نام این کمپانی در ایران به فروش می رسد تقلبی است، اما محصولات ایکه آ آنچنان در ایران محبوب است که کاتالوگهای رایگان آن در ایران بفروش میرسد.

کاتالوگ ایکه آ امروزه تبدیل به یکی از سوغاتی های پرطرفدار هم شده است که میهمانان تابستانی در سوئد و دیگر کشورهای جهان که ایکه آ در آنها شعبه دارد با خود به ایران می برند. و خرید از فروشگاه های ایکه آ نیز در صدر جدول برنامه جهانگردان و بخصوص ایرانیان عاشق خرید است که از ایران و دیگر نقاط جهان به سوئد مسافرت می کنند.

اولین کاتالوگ ایکه آ در سال 1951 منتشر شد. امروزه کاتالوگ سالانه کمپانی مبلمان منزل سوئدی ایکه آ در 198 میلیون نسخه، در 37 کشور جهان و به 25 زبان مختلف منتشر می گردد. کاتالوگ مبلمان منزل ایکه آ با 198 میلیون نسخه خود، پرتیراژ ترین کاتالوگ پخش شده در جهان بشمار می رود.

با اینکه تمامی محصولات کمپانی مبلمان منزل ایکه آ بر روی سایت آن در اینترنت نیز قرار دارد اما این کمپانی غول پیکر سوئدی هر ساله کاتالوگ خود را بصورت چاپی نیز در سراسر جهان منتشر میکند.





کاتالوگ کمپانی سوئدی ایکه آ که برجسته ترین طراحان سوئد و دیگر کشورهای جهان در طراحی مبلمان آن همکاری میکنند فرم دهنده مد لوازم منزل در هر سال نیز هست و طراحان مبلمان از سراسر دنیا این کاتالوگ را تهیه کرده و مورد توجه خود قرار می دهند.

کمپانی عظیم سوئدی مبلمان ایکه آ در 37 کشور دنیا شعبه دارد و هر ساله بیش از 500 میلیون نفر از بیش از 200 فروشگاه غول پیکر آن در سراسر جهان بازدید می کنند. کمپانی ایکه آ دارای 84000 کارمند در سراسر دنیاست و فروش سالانه آن مبلغ نجومی بیش از 100 میلیارد کرون است که حدود 7 میلیارد آن در سوئد و بقیه در دیگر کشورهای دنیا صورت می گیرد. این کمپانی در سال 1943 توسط "اینگوار کامپراد" سوئدی تاسیس شد و وی را که کماکان در قید حیات بسر میبرد تبدیل به ششمین مرد ثروتمند جهان نمود. او با این وجود مردی بسیار ساده و در شیوه زندگی دور از تجمل خود باقی ماند. وی کمپانی ایکه آ را هرگز در بورس سهام نیز وارد نکرد.

کمپانی ایکه آ علاوه بر کشور مادر (سوئد)، در کشورهای بلژیک، چک، دانمارک، آلمان، اسپانیا، یونان، فرانسه، ایسلند، ایتالیا، قبرس، مجارستان، هلند، نروژ، اتریش، روسیه، لهستان، پرتقال، رومانی، سوئیس، اسلواکی، فنلاند، ترکیه، انگلستان، کانادا، آمریکا، کویت، اسرائیل، عربستان سعودی، امارات عربی متحده، استرالیا، چین، هنگ کنگ، ژاپن، مالزی، تایوان و سنگاپور فروشگاههای عظیم و غول پیکر مبلمان منزل دارد.

کمپانی سوئدی ایکه آ در زمان رژیم گذشته در ایران مطالعاتی جهت برپایی شعبه ای در ایران را آغاز کرده بود اما این مطالعات پس از بر روی کار آمدن جمهوری اسلامی متوقف گردید. اینک نزدیکترین شعبه ایکه آ به ایران در دوبی (امارات عربی متحده) و ترکیه قرار دارد. شعبه ایکه آ در دوبی با 35000 متر مربع وسعت عظیم ترین فروشگاه ایکه آ در خاورمیانه است.

اما مغز متفکر چنین مجتمع تجاری عظیمی چه کسیست و چگونه به این جا رسید؟

"اینگوار کامپراد" که تبحر خاصی در بسته ‌بندی مبلمان و لوازم خانگی داشت، یک تاجر برجسته محسوب می ‌شود. او همواره به دنبال ارایه‌ خدماتی متمایز بود. او همواره سعی می ‌کرد نیازهای مشتریان را پیش ‌بینی کند. او می ‌دانست که مشتریان همیشه به دنبال قیمت ‌های پایین و کیفیت خوب هستند. کامپراد همیشه از طریق نوآوری ‌هایش فرصت‌ های خوبی را در اختیار افرادی قرار می ‌داد که از درآمد پایینی برخوردار بودند. ایده‌ فروشگاه ‌های IKEA که امروزه رواج زیادی یافته، به دورانی پیش از رواج سوپرمارکت‌ های امروزی بازمی ‌گردد. وقتی در سال 1986 کامپراد رسماً به ریاست این فروشگاه ‌های زنجیره‌ ای منصوب شد، تمام ماهیت خرده‌ فروشی از طریق این فروشگاه ‌ها را تغییر داد و فضایی مناسب را برای هزاران کارآفرین ایجاد نمود.

اینگوار کامپراد در سال 1926 و در یک خانواده‌ روستایی سوئدی به دنیا آمد. او کودکی سختی را تجربه کرد. در دهه ‌های 1920 و 1930، سوئد کشوری بود که کودکان آن با مشقات فراوان بزرگ می ‌شدند. در خارج از شهرهای سوئد، آب و هوای بسیار سرد، شانس اندکی را برای پیشرفت موجب می ‌شد. اما کامپراد جوانی پر انرژی و با انگیزه بود.

او کارش را با فروش کبریت به همسایگان آغاز کرد. در این زمان او تنها پنج سال سن داشت. سپس ماهیگیری را به خوبی فرا گرفت و شروع به فروش ماهی ‌های صید شده کرد. همچنین او گیاهان وحشی را جمع ‌آوری و آنها را به فروشگاه‌ های محلی می‌ فروخت. او نخستین درآمد خوبش را از طریق فروش دانه‌ های گیاهی به دست آورد. این پول برای خرید یک دوچرخه‌ مسابقه‌ ای و یک ماشین تایپ کافی بود.





:: لحظات مهم
در سال 1943، کامپراد تنها 17 سال سن داشت که شرکتش را تأسیس نمود. او آن را ikea نامید. I و K برگرفته از ابتدای نام و نام خانوادگی او بودند. حرف E برگرفته از نام مزرعه‌ المتارید بود که او کودکیش را در آن گذرانده بود و حرف Aبرگرفته از نام روستای محل تولد او یعنی آگونارید بود. تا سال 1954، کامپراد موفق به فروش محصولاتی متنوع شد. او تحویل به منازل را آغاز کرد و سپس سفارشات مردم را از طریق پست برای آنها می‌فرستاد. تبلیغ در روزنامه‌ها میزان تقاضا را افزایش داد و شبکه ‌ای از توزیع به راه افتاد. به زودی انواع مداد، خودکار، قاب عکس، کیف جیبی، ساعت و دیگر محصولات کوچک، جایگاه خود را در بازار سوئد و از طریق IKEA یافتند. کامپراد به طور تمام وقت کار و در کنار آن کسب و کارش را اداره می ‌کرد. تنها پس از تکمیل ارایه‌ خدمات ملی در سال 1946 بود که او صرفاً بر این کسب و کار تمرکز کرد.
در سال 1948، کامپراد برای نخستین مرتبه اقدام به تبلیغ در مورد مبلمان کرد. تصمیم او برای فروش مبلمان، در نتیجه‌ رقابت شدید او با سایر رقبا بود. مبلمان از طریق تولیدکنندگان داخلی تأمین می ‌شد و قیمت آن ارزان بود. این کسب و کار جدید آن قدر رونق گرفت که در عرض چهار سال، کامپراد به یک توزیع ‌کننده‌ اصلی مبلمان در سوئد تبدیل شد.

تا سال 1953، این کسب و کار تنها از طریق تحویل پستی انجام می‌ شد. مشکل اصلی این بود که رقابت در صنعت تحویل پستی بسیار فشرده شده بود و همین امر باعث کاهش قیمت ‌ها و در نتیجه کیفیت محصولات گردیده بود. کامپراد بارها وارد جنگی تمام عیار با رقبایش شده بود و تحویل محصولات نه چندان با کیفیت توسط رقبا، بر این صنعت تحویل منفی گذارده بود. راه‌حل این موضوع آن بود که مشتریان خودشان محصولات را از نزدیک ببینند و آنها را لمس کنند. کامپراد سفری به آلمهولت داشت که مرکز فروش مبلمان IKEA در آنجا قرار داشت. وقتی مشتریان محصولات را در کاتالوگ ‌ها می ‌دیدند، می ‌توانستند از نمایشگاه مبلمان بازدید کرده و این محصولات را از نزدیک ببینند. او این نمایشگاه را در 18 مارس 1953 افتتاح کرد. این یک کار پر خطر بود. در روز افتتاح، کامپراد که کمی هم عصبی بود پشت در فروشگاه ایستاده بود. آنچه که او مشاهده می ‌کرد، اندکی باعث قوت قلبش شد. حدود 1000 نفر پشت در منتظر ایستاده بودند. البته شاید تعارف کیک و قهوه در روز اول هم بی‌تأثیر در حضور این تعداد در روز اول نبود.

در همان روزهای نخست، اصولی که امروزه هم در IKEA کاربرد دارند، توسعه یافتند. آگاهی از هزینه یک قاعده‌ اصلی بود. کامپراد سعی می‌کرد حتی در هزینه‌ کاغذ و بسته‌ بندی هم صرفه‌جویی کند. بخش دیگری از کار IKEA تامین مواد غذایی بود. فروشگاه‌ های IKEA از عرضه‌ قهوه و بیسکوییت گذر کرده و به رستوران‌ هایی با منوهای بسیار متنوع تبدیل شدند. در عین حال توجه زیادی نیز به طعم غذا می ‌شد. از نظر کامپراد، عرضه‌ مواد غذایی یک تصمیم مهم بود زیرا مردم از فواصل دور برای بازدید از این فروشگاه، به آلمهولت می ‌آمدند.
در سال 1955، کامپراد با نخستین مشکل بزرگ خویش مواجه شد. IKEA خوب کار می‌کرد اما این کسب و کار تنها در حد یک کار خوب باقی مانده بود. کامپراد قادر نبود تا به شکلی اثربخش با شیوه ‌های پیشرفته‌ رقبایش رقابت کند. عرضه‌کنندگانی که دریافته بودند IKEA تحت فشار است، ناگهان از عرضه‌ محصولاتشان به آن سر باز زدند. نمایشگاه ‌های تجاری نیز کامپراد را از حضور در آنها منع کردند. یک مرتبه، کامپراد برای ورود به یک نمایشگاه تجاری مجبور شد در داخل یک فرش پنهان شود که در صندوق عقب خودروی یکی از دوستانش قرار گرفته بود. اما کامپراد تصمیم گرفت به این روند پایان دهد. او وقتی دید که عرضه ‌کنندگان با او همکاری نمی‌ کنند، تصمیم گرفت خودش شخصاً اقدام به تولید مبلمان نماید. در پاسخ به تحریم نمایشگاه ‌ها او خودش اقدام به ایجاد نمایشگاه کرد. همین امر باعث شد که کامپراد از رقبایش پیشی بگیرد.

معیارهای IKEA یکی از پس دیگری به اجرا درمی ‌آمدند. در سال 1956 بسته ‌بندی ‌های ساده به کار گرفته شدند لذا مشتریان می ‌توانستند مبلمان خود را حتی در داخل خودروهایشان حمل کنند. در سال 1958، یکی از فروشگاه ‌های IKEA به مساحت 6700 متر مربع در آلمهولت افتتاح شد و این شرکت قرارداد استخدام یکصدمین کارمند خود را امضا کرد. سلف سرویس نیز در سال 1965 معرفی شد. تا دهه‌ 1970، IKEA به یک شرکت بین ‌المللی با هشت فروشگاه در اروپا تبدیل شد. تا سال 1999، این شرکت دارای 150 فروشگاه در 30 کشور بود و تعداد کارکنان آن نیز به مرز 44000 نفر رسید. درآمد IKEA 7 میلیارد دلار برآورد شد و انتشار و توزیع کاتالوگ‌های آن به 100 میلیون نسخه رسیده است.
اگرچه کامپراد از مدیریت روزمره‌ این شرکت بازنشسته شده اما هنوز هم بسیاری از افراد او را رهبر واقعی آن می ‌دانند. کامپراد علیرغم ثروتش – و حتی این حقیقت که طبق قوانین مالیاتی و قضایی او ساکن سوئیس محسوب می‌ شود – هنوز هم خودش را فردی می‌داند که به هم‌محل ‌های خود کبریت می ‌فروخت. او توجه زیادی به موضوع هزینه دارد و به همین دلیل خیلی‌ ها او را یک «اسکاتلندی سوئدی» می‌ دانند. او در بخش معمولی هواپیما بلیط می ‌گیرد، بسیار ساده غذا می‌ خورد، عادی لباس می ‌پوشد و از بازار محلی اطراف منزلش خرید می‌ کند. IKEA نیز همین طور است. هیچ لباس گران قیمتی در آن دیده نمی ‌شود، سلسله مراتب ندرتا دیده می ‌شود و تبلیغات با حداقل هزینه انجام می ‌شود.

کامپراد در قبال جانشین خود که از بین پسرانش باشد – او سه فرزند پسر دارد – هیچ حساسیتی ندارد. او می ‌گوید: «فکر نمی ‌کنم هیچ کدام از پسرانم توانایی اداره‌ این شرکت را داشته باشند و یا حداقل الان این توانایی را ندارند.» این جمله حکایت از آن دارد که کامپراد هنوز بر این باور است که نقش مهمی برای اداره‌ این شرکت توسط او وجود دارد. او در بیوگرافی خود در کتاب «رهبری توسط طراحی» می‌ گوید: «باطن من به من می‌ گوید که کارهای زیادی باقی مانده که باید انجام دهم. من هرگز به وضعیت فعلی بسنده نمی ‌کنم.»

وب سایت رسمی ایکه آ در 37 کشور جهان
وب سایت رسمی ایکه آ در سوئد



بازآفرینی از:
www.ikea.com
http://stockholm.stockholmian.com

فرستاده شده در تاریخ: 9/29/2009

ارسال به شبکه های اجتماعي : اين مطلب را به دوستتان بفرست Balatarin Donbaleh Delicious Twitter Cloob Post to MySpace!

daryabanoo : نويسنده

امروز سه شنبه (بهرام شید) هفتم (امرداد روز) مهر ۱۳۸۸ خورشیدی و برابر است با بیست‌‌ و نهم سپتامبر سال ۲۰۰۹ میلادی.

ایران در گذر تاریخ ...

«روزي که جنگ دريايي سالاميس روي داد»


امروز، 29 سپتامبر، سالروز جنگ دريايي سالاميس است كه در سال 480 پيش از ميلاد ميان ايران و اتحاديه يونانيان روي داد و ايران در آن موفق نشد. نيروي زميني يونانيان در برابر ارتش ايران توان مقاومت نداشت و همه اميد ژنرالهاي يوناني به جنگ دريايي بود. مورخان تعداد كشتي هاي ايران را 400 تا 700 نوشته اند، ولي بيشتر اين كشتي ها به دست عنصر ايراني هدايت نمي شد. اين كشتي ها متعلق به وابستگان به ايران از جمله فينيقيه، مصر و ايوني ها بودند كه نسبت به ايران تا پاي جان وفاداري نداشتند و فرماندهي يونانيان اين را مي دانست.
در آن زمان با اين كه آبراه درياي سرخ به رود نيل به تصميم داريوش بزرگ ساخته شده بود، ولي انتقال كشتي از خليج پارس به مديترانه از طريق آن آبراه هنوز چندان متداول نشده بود. زيراکه، ناويان خليج پارس با اوضاع مديترانه آشنا نبودند. بنابراين، فرماندهي ارتش ايران تصميم گرفته بود که در لشکر کشي سال 480 پيش از ميلاد به يونان از کشتي هاي ايالات خارجي ايران استفاده کند و اين کشتي ها ضمن حمل تدارکات و ملزومات نيروي زميني، وظيفه حمله و دفاع هم داشتند.
بامداد 29 سپتامبر به خشايارشا اطلاع رسيد كه يونانيان كه از آتن به جزيره سالاميس فرار كرده بودند قصد رفتن به منطقه «كرنت» و مقاومت از آنجا را دارند كه يك فريب جنگي بود. خشايارشا به كشتي هاي مصري نيروي خود دستور داد كه در باريكه ميان دو قسمت جزيره، راه را بر آنان ببندند كه اين كشتي ها با حمله متقابل غير منتظره يونانيان رو به رو شدند و چون اين باريكه عرض كمي داشت و جاي مانور نبود براي نجات خود با بي نظمي دست به عقب نشيني زدند.
(مناطق يوناني نشين غرب آسياي صغير و جزاير مجاور ـ تركيه امروز) نيروي ايران هم كه علاقه مندي بيشتري به همنژادهاي يوناني خود داشتند تا به ايران اقدام موثر نكردند، و از كشتي هاي فينيقي هم در برابر سيصد كشتي سه رديف پاروزن يوناني كاري ساخته نشد و...
باوجود اين، اگرهمه نيروي زميني ايران كه آتن را در تصرف داشت در يونان مانده بود ، اتني ها ياراي بازگشت به ساحل را نداشتند. در آن روز بعضي مشاوران به خشايارشا گفتند كه اگر سريعا به وطن باز نگردد ممكن است كشتي هاي يوناني پل متحرك (قايق و زنجير) را كه ميان اسيا و اروپا زده است از ميان بردارند و در اروپا سرگردان شود كه وي بي درنگ با دو سوم نيروهايش به آسيا باز گشت كه يك اشتباه نظامي ديگر بود.





«پيام تاريخي فرهاد دوم به امپراتوري روم»


در پي برافتادن جانشينان اسكندر در شرق مديترانه به دست ايران و در غرب آن توسط امپراتوري نوپاي روم، فرهاد دوم شاه وقت ايران از دودمان اشكاني پس از عقد معاهده دوستي با چين، 29 سپتامبرسال 115 پيش از ميلاد به دولت روم پيام فرستاد كه قلمرو ايران همان قلمرو هخامنشيان ( پيش از حمله اسكندر ) و پايتخت ان شهر تيسفون (كنار دجله) خواهد بود كه اخيرا ساخته شده است و اين قلمرو بايد از تعرض مصون باشد تا ميان دو كشور كه اينك همسايه شده اند صلح پايدار بماند. فرهاد دوم به روميان پيشنهاد كرد كه بهتر است اختلاف نظرهايي كه پيش خواهد آمد از راه مذاكره و داوري حل شود تا جنگ و خونريزي.





«زاد روز خواجوی كرماني»




طبق روايات متعدد، خواجوي كرماني 29 سپتامبر سال 1290 ميلادي، هفت سال پس از وفات مولوي، صوفي وشاعر بزرگ پارسي گو، به دنيا آمده است.
کمال‌الدین ابوالعطاء محمودبن علی‌بن محمود، معروف به «خواجوی کرمانی» یکی از شاعران بزرگ سدهٔ هشتم است. آن زمان اوج ادبيات فارسي بود.
آرامگاه او در تنگ‌الله اکبر شیراز است. او در قصیده، مثنوی، و غزل طبعی توانا داشته، به طوری که گرایش حافظ به شیوهٔ سخن‌پردازی خواجو و شباهت شیوهٔ سخنش با او مشهور است.

استاد غزل سعدی ست نزد همه کس اما
دارد سخـــــــن حافظ طرز غـــــــزل خواجو

از آثار وی میتوان به
:: دیوان؛ شامل قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعات و رباعیات که برروی هم به دو بخش صنایع الکمال و بدایع الجمال تقسیم می‌شود.
:: شش مثنوی؛ در وزن‌های گوناگون با این نام‌های - سام نامه، همای وهمایون، گل و نوروز، روضه الانوار، کمال نامه و گوهر نامه. پنج مثنوی اخیر بر روی هم خمسهٔ خواجو را تشکیل می‌دهد.
اشاره کرد.


فرستاده شده در تاریخ: 9/29/2009

ارسال به شبکه های اجتماعي : اين مطلب را به دوستتان بفرست Balatarin Donbaleh Delicious Twitter Cloob Post to MySpace!

daryabanoo : نويسنده

روزی پسر بچه‌ای در خیابان، یک سکه یک سنتی پیدا کرد. پسر از پیدا کردن سکه،‌ آن هم بدون هیچ زحمتی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد بقیه روزها با چشم‌های باز و حواس جمع‌تر، سرش را پایین بگیرد و به دنبال یافتن پول باشد.

سال‌ها گذشت و پسر در مجموع ۲۹۶ سکه یک سنتی، ۴۸ سکه پنج سنتی، ۱۹ سکه ۱۰ سنتی، ۱۶ سکه ۲۵ سنتی، دو سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده یک دلاری پیدا کرد؛ یعنی در مجموع ۱۳ دلار و ۲۶ سنت.

پسر که حالا مرد جا افتاده‌ای شده بود، ۱۳ دلار پول پیدا شده داشت، اما برای به دست آوردن آن، زیبایی دل‌انگیز ۳۱ هزار و ۳۶۹ طلوع خورشید و درخشش ۱۵۷ رنگین کمان و تماشای درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.
او هیچ وقت حرکت ابرهای سفید را در دل آسمان ندید، پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر هرگز جزیی از خاطرات او نشد.





یادمون باشه توی همه ی این روزهای شلوغ و هدفمند، زندگی و عشق رو گم نکنیم.


فرستاده شده در تاریخ: 9/29/2009

ارسال به شبکه های اجتماعي : اين مطلب را به دوستتان بفرست Balatarin Donbaleh Delicious Twitter Cloob Post to MySpace!

daryabanoo : نويسنده

«تاریخچه مجسمه آزادی»






مجسمه آزادی یا تندیس آزادی که نام اصلی آن «آزادی روشنگر جهان» است (به انگلیسی: Liberty Enlightening the World – به فرانسه: La liberté éclairant le monde)، مجسمه بزرگی است که در سال ۱۸۸۶میلادی توسط فرانسه به ایالات متحده آمریکا هدیه داده شده‌است.





این مجسمه در جزیره آزادی در بندر نیویورک نصب شده و به صورت نمادی برای خوش‌آمد گویی به مسافرانی که راه دریا به نیویورک می‌آیند درآمده‌ است. این مجسمه که با رویه‌ای از مس پوشش یافته، در سال ۱۸۸۶ به مناسبت یکصدمین سال استقلال امریکا از بریتانیا و به عنوان نمادی از دوستی فرانسه و آمریکا به این کشور اهدا شده‌است.





طرح مجسمه را فردریک بارتولدی مجسمه‌ساز فرانسوی، و سازه درونی آن را الکساندر ایفل، مهندس فرانسوی برج ایفل، طراحی کرده‌اند. اوژن ویوله لودوک نوع مسی را که برای پوشش مجسمه بکار رفته انتخاب کرده‌است.





مجسمه به شکل شخصیت زنی است ایستاده در حال گام برداشتن، که دور سرش را هفت اشعه نورانی فراگرفته‌است. او با دست چپ خود یک لوح سنگی را نگه داشته و با دست راست خود مشعلی فروزان را بالای سر خود نگه داشته‌است. روی لوح سنگی با شماره‌های رومی نوشته شده JULY IV MDCCLXXVI که نشانگر ۴ ژوئیه ۱۷۷۶ (میلادی) و تاریخ استقلال آمریکا است.





امروزه مجسمه آزادی یکی از نمادهای مشهور کشور آمریکا است. قبل از همگانی شدن سفرهای هوایی، مجسمه آزادی اولین نشانی از آمریکا بود که مسافران کشتی‌ها هنگام نزدیک شدن به سواحل آمریکا مشاهده می‌کردند.





از نظر شمایل ظاهری، طراحی این مجسمه به مجسمه باستانی غول رودس و مجسمه کارلو بوروموئه کشیش ایتالیایی شباهتهایی دارد. این مکان یک میراث جهانی یونسکو در آمریکا میباشد.
































فرستاده شده در تاریخ: 9/28/2009

ارسال به شبکه های اجتماعي : اين مطلب را به دوستتان بفرست Balatarin Donbaleh Delicious Twitter Cloob Post to MySpace!

daryabanoo : نويسنده

«برندگان مسابقه طراحی الکترولوکس»



شرکت الکترولوکس از بزرگ ترین شرکت های تولید لوازم خانگی، مسابقه ای را برای طراحی لوازم خانگی آینده برگزار کرده. دیدن طرح های برنده ابن مسابقه خالی از لطف نخواهد بود:



دستگاه پرورش گوشت:



تا به حال در باغچه خانه سبزی کاشته اید؟ حالا نظرتان در مورد پرورش گوشت چیست؟ این طرح که برنده رتبه نخست شده، محفظه ای است که قرار است با استفاده از سلول های حیوانی گوشت پرورش بدهد. این کار توسط ایجاد شرایط مناسب دمایی و مواد غذایی لازم جهت رشد سلول ها انجام خواهد شد.
اگر روزی برسد که چنین دستگاهی ساخته شود مشکل گرسنگی در جهان حل می شود و هیچ حیوانی هم کشته نخواهد شد. الکترولوکس آنقدر این طرح را جدی گرفته که به طراح آن پول داده تا آن را بسازد.




ماشین لباس شویی آینده:



این طرح ماشینی است که لباس شما را فورا تمیز می کند و همزمان آن را اتو بخار کرده و تحویل می دهد. روش کار هم که کاملا مشخص و واضح است.



یخچال تله پورت:



اگر زیاد فیلم های تخیلی نگاه می کنید احتمالا با تله پورت آشنا هستید، در آن اجسام در یک لحظه از یک نقطه دنیا به مکان دیگری منتقل می شوند. این یکی طرح یخچالی است که مواد غذایی را از نقاط مختلف جهان به درون خودش تله پورت می کند. چیز دیگری هم لازم دارید؟



آب خنک پرنده:



این یک گجت کوچک پرنده است که آب باران را جمع آوری می کند و لیوان شما را هر جا که هستید پر می کند. فکرش را بکنید در حالی که پشت کامپیوتر نشسته اید لیوان آب را بلند کنید و این ربات کوچک آن را برایتان پرکند!
برای خلاقیت نمی توان مرزی تعریف کرد. نظر شما در این مورد چیست؟ شما کدام یک را ترجیح می دهید؟ اگر شما طراح بودید، چه ایده ای داشتید؟


برای دیدن سایر طرحها میتونین به اینجا کلیک کنین.


فرستاده شده در تاریخ: 9/28/2009

ارسال به شبکه های اجتماعي : اين مطلب را به دوستتان بفرست Balatarin Donbaleh Delicious Twitter Cloob Post to MySpace!

daryabanoo : نويسنده

می گویند
مرا آفریدند
از استخوان دنده چپ مردی
به نام آدم
حوایم نامیدند
یعنی زندگی
تا در کنار آدم
یعنی انسان
همراه و هصدا
باشم


می گویند
میوه سیب را من خوردم
شاید هم گندم را
و مرا به نزول انسان از بهشت
محکوم می نمایند


بعد از خوردن گندم
و یا شاید سیب
چشمان شان باز گردید
مرا دیدند
مرا در برگ ها پیچیدند
مرا پیچیدند در برگ ها
تا شاید
راه نجاتی را از معصیتم
پیدا کنند


نسل انسان زاده منست
من
حوا
فریب خوردۀ شیطان
و می گویند
که درد و زجر انسان هم
زاده منست
زاده حوا
که آنان را از عرش به خاکی دهر فرو افکند


شاید گناه من باشد
شاید هم از فرشته ای از نسل آتش
که صداقت و سادگی مرا
به بازی گرفت و فریبم داد
مثل همه که فریبم می دهند
اقرار می کنم
دلی پاک
معصومیت از تبار فرشتگان
و باوری ساده تر و صاف تر از اب های شفاف جوشنده یک چشمه دارم


با گذشت قرن ها
باز هم آمدم
ابراهیم زادۀ من بود
و اسماعیل پروردۀ من


گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید
گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیح اش نامیدند
و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمد اش خواندند


فاطمه من بودم
زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم
من بودم
زن لوط و زن ابولهب و زن نوح
ملکه سبا
من بودم و
فاطمه زهرا هم من


گاه بهشت را زیر پایم نهادند و
گاه ناقص العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند
گاه سنگبارانم نمودند و
گاه به نامم سوگند یاد کرده، و در کنار تندیس مقدسم
اشک ریختند
گاه زندانیم کردند و
گاه با آزادی حضورم
جنگیدند و
گاه قربانی غرورم نمودند و
گاه بازیچه خواهشاتم کردند


اما حقیقت بودنم را
و نقش عمیق کنده کاری شده هستی ام را بر
برگ برگ روزگار
هرگز!
منکر نخواهند شد


من
مادر نسل انسان ام
من
حوایم، زلیخایم، فاطمه ام، خدیجه ام
مریمم
من
درست همانند رنگین کمان
رنگ های دارم روشن و تیره
و حوا مثل توست ای ادم
اختلاطی از خوب و بد
و خلقتی از خلاقی که مرا
درست همزمان با تو آفرید
پس بیاموز تا سجده کنی
درست همانطور که فرشتگان در بهشت
بر من سجده کردند


بیاموز
که من
نه از پهلوی چپ ات
بلکه
استوار، رسا و همطراز
با تو
زاده شدم
بیاموز که من
مادر این دهرم و تو
مثل دیگران
زاده من!



فرستاده شده در تاریخ: 9/28/2009

ارسال به شبکه های اجتماعي : اين مطلب را به دوستتان بفرست Balatarin Donbaleh Delicious Twitter Cloob Post to MySpace!

daryabanoo : نويسنده


تفاوت های ایتالیا با سایر کشورهای اروپا!!




فرستاده شده در تاریخ: 9/25/2009

ارسال به شبکه های اجتماعي : اين مطلب را به دوستتان بفرست Balatarin Donbaleh Delicious Twitter Cloob Post to MySpace!

daryabanoo : نويسنده

«بیوگرافی مختصری در مورد مرموز‌ ترین مرد جهان!»






دیوید ست كاتكین(دیوید كاپرفیلد)
در ۱۶ دسامبر سال ۱۹۵۶ در ایالت نیوجرسی ایالات متحده آمریكا به دنیا آمد.
در ۱۲سالگی با نام "داوینوی پسر" در شهر كوچك خود اجرای نمایش‌های شعبده بازی را آغاز كرد.كمی بعد به عنوان جوانترین عضو انجمن شعبده بازان آمریكا پذیرفته شد.
در سن ۱۶ سالگی آموزش شعبده بازی را در دانشگاه نیو یورك آغاز كرد.





در این زمان نام دیوید كاپرفیلد را برای خود انتخاب كرد.





شبكه تلویزیونی ای بی سی او را استخدام نمود. این نمایش‌ها بسیار موفقیت آمیز بودند. سپس شبكه تلویزیونی سی بی اس با وی قرارداد بست تا مجموعه‌ای به نام "جادوی دیوید كاپرفیلد"را اجرا كند.





در طی مدتی كه دیوید كاپرفیلد نمایش‌های خود را اجرا می‌كند، برنامه‌های فوق العاده‌ای تهیه نموده كه تمام دنیا را به شگفتی وا داشته است،تعدادی از این نمایش‌ها عبارتند از:
1- عبور از دیوار بزرگ چین
2- ناپدید كردن مجسمه آزادی
3- پرواز كردن
4- فرار از زندان آلكاتراز
5- فرار از ساختمان در حال انهدام
6- شنا كردن در مثلث برمودا
7- پرواز كردن بر فراز گراندكانیون
8- ناپدید كردن هواپیمای جت

فرستاده شده در تاریخ: 9/25/2009

ارسال به شبکه های اجتماعي : اين مطلب را به دوستتان بفرست Balatarin Donbaleh Delicious Twitter Cloob Post to MySpace!

daryabanoo : نويسنده


«تولد غول پیکرترین نوزاد جهان!»




عظیم الجثه ترین نوزاد جهان در یکی از شهرهای اندونزی پا به جهان گذاشت.
این نوزاد شصت و دو سانتی متری در زمان تولد هشت کیلو و هفتصد گرم وزن داشته و به همین دلیل پزشکان مجبور شده اند مادر چهل و یک ساله وی را تحت عمل سزارین قرار دهند.

با این که نوزاد در پنج دقیقه ابتدای تولدش با کمک دستگاه تنفس مصنوعی نفس می‌کشید در حال حاضر حالش کاملا خوب است.
به گفته پزشکان شهر کیساران این نوزاد براستی یک کودک غیر معمول است و صدای گریه اش به مراتب از سایر نوزادان بلند تر است و دائما احساس گرسنگی می‌کند.

این نوزاد درشت ترین کودکی است که در تاریخ اندونزی متولد شده است. به گفته پزشکان مبتلا بودن مادر وی به بیماری دیابت می‌تواند یکی از علل درشت بودن وی باشد. اما وزن این نوزاد هنوز یک و نیم کیلوگرم از کودکی که در سال هزارو نهصد و نود و پنج در ایتالیا به دنیا امده و نامش در کتاب گینس ثبت شده کمتر است.

فرستاده شده در تاریخ: 9/25/2009

ارسال به شبکه های اجتماعي : اين مطلب را به دوستتان بفرست Balatarin Donbaleh Delicious Twitter Cloob Post to MySpace!

daryabanoo : نويسنده



مهربانی را اگر قسمت کنند من یقین دارم به ما هم میرسد
آدمی گر ایستد بر بام عشــق دستهایش تا خدا هم میرسد





درود دوست پاییزی! به جشنواره ی رنگها ماه زیبای مهر، خوش اومدین. شعر امروز به انتخاب سوگند عزیز ِ.

خب صحبت از پاییز شد، نمیشه اسم پاییز بیاد و یاد مدرسه زنده نشه.
توی مدرسه به بچه هایی که عینکی بودن میگفتن پروفسور و درجه پروفسورای افتخاری اعطا شده به اون فرد با میزان استکانی بودن عینک وی نیز رابطه مستقیم داشت! اون زمان از لنز و عینک های بدون قاب خبری نبود، شاید به همین دلیل بود که عینکی ها بیشتر به چشم می اومدن، اما دادن درجه پروفسوری به اونها، احتمالا به این خاطر بود که پروفسورها زیاد درس میخوندن و به همین دلیل چشماشون خیلی زود ضعیف میشد و از عینک استفاده میکردن و کلا دیگه این باور عمومی جا افتاده که همه پروفسورها عینکی هستن و احتمالا همه عینکی ها هم پروفسور!! بخصوص اگه اون عینک از نوع ته استکانی باشه!

امروز با دیدن عکسی و یاد کلاس و مدرسه به این نتیجه رسیدم که "دکتر حسابی" فخر ایران زمین، از اول مشخص بوده که خیلی پروفسورن! (شوخی) توی عکس لااقل 14 تا عینک کاملا ته استکانی به ظاهر متعلق به ایشون وجود داره که من نمیدونم این استاد بزرگ و دکتر عالی قدر که نامشون برای همه ی ما همیشه زنده میمونه، با این همه عینک چی کار میکردن!





اما گذشته از شوخی، آدم ها بنا به ظرفیت و توانایی شون مفید و کارا هستن و همین آدمها وقتی با هم جمع میشون حرکتهای علمی، اجتماعی و فرهنگی رو می سازن. حرکت اونا با توجه به شکل و هدفشون چند مزیت داره و از اون جمله اینکه اگه یکی از افراد گروه و حرکت جمعی، حضور نداشته باشه حرکت کاملا متوقف نمیشه و همینطور با تلاش تنها یک نفر، افراد هم گروه از تلاش و افتخار اون فرد نمیتونن ارتزاق کنن. به همین دلیلم هست که معمولا حرکت قهرمانها حرکتی پایدار نیست نهایت تا عمر تلاش خودشون قهرمان باقی میمونن مگه علاوه بر قهرمانی نشون پهلوانی هم داشته باشن که اون دیگه بحث جدایی داره. اما تلاش و به نتیجه رسیدن کار محققین و پژوهشگران، قرنها در یادها زنده میمونه.


فرستاده شده در تاریخ: 9/25/2009

ارسال به شبکه های اجتماعي : اين مطلب را به دوستتان بفرست Balatarin Donbaleh Delicious Twitter Cloob Post to MySpace!

daryabanoo : نويسنده

«anahid_espin » عزیز هم امروز همه ی ما رو مهمون یک لبخند شاد میکنن.





فرستاده شده در تاریخ: 9/24/2009

ارسال به شبکه های اجتماعي : اين مطلب را به دوستتان بفرست Balatarin Donbaleh Delicious Twitter Cloob Post to MySpace!

daryabanoo : نويسنده

ترمزها برای کی به صدا در می آیند؟؟!

دوستی دارم که به تازگی به ایمیل من فایلی فرستادن برای عضویت در سایتی. معمولا به جاهایی که نشناسم، نمیرم اما اینبار از سر کنجکاوی اونم بخاطر نام سایت، سرک کشیدم ببینم این بهشت برین کجاست که دوست محترم من، منو به اونجا دعوت کردن؟!
یک سایت دوست یابی!
از اونجایی که ما سالهاست اینجا توی دهکده ی دوستی در کنار هم هستیم و با همکاری هم دهکده مون رو آباد میکنیم و سرسبزی و طراوتش رو پاس میداریم، شاید این سایت هم میتونه یک دهکده ی زیبای دیگه باشه.
کنجکاویم بیشتر شد تا ببینم توی این فضا چه خبره و چقدر عطر خوش مهر گوشه گوشه رو پر کرده با سرک کشیدن به اطرافش، این جمله ها رو روی دیوارهای کوچه پس کوچه هاش دیدم:

۱) سلام
پسري از نصف جهون (اصفهان)
يك دختر خوب و با حيا و حجاب ميخواهم
ميتونم دوست خوبي براش باشم و كاري كنم بهش خوش بگذره
منتظر تماسشم: 091336579XX



۲) اینجا همه ایرانسل دارن که!چقدر سه!
091537173XX

۳) سلام
خوبین گل پسرا و گل دخترای مهربون
من مرتضی جونم اینم شمارم 093735266XX

۴)سلام
يه دختر باحال و با مرام از كرمانشاه يا سرپل و يا قصر شيرين يه زنگي بزنه
اما اگه كسي دوست داشت ميتونه از شهراي ديگه هم باشه اما دوستيم باحاش فقط تلفنيه
093635792XX
091833541XX
هركدوم خاموش بود به اون يكي بزنگه
باي


۵) سلام آیدین هستم 20 ساله
عکسم تو وبم هست بیا اول بپسند هر وقت پسندیدین شمارمو به یه خانوم خوشگل 18 ساله یا 19 ساله میدم
بیاین به وبم دخترا خوشگل


۶) سلام به دختر خانومای خوب.و ...
من رضا متولد 64از شیراز ،قد بلند - 186 سانیمتر، 82 کیلو وزن و خوشتیپ
یه دختر شیرازی خوب و پایه میخوام که عاشقانه زندگی کنیم.........


۷) دانشجوی دکتری تو شیرازم دختر با معرفت بزنگه 091771797XX


۸) من 22 سالمه.از تهران.100کیلو وزن.190سانت قد. چاق نیستم
یه دختر با مرام و معرفت از محله پیروزی یا فرح آباد میخوام که پایه دوستی از
نوع تک پری باشه. درضمن خوشگل و خوش هیکل باشه
چادری نباشه اما پوشیده لباس بپوشه که غیرتی هستم
loti362XX@yahoo.com
به این ایمیل پیغام بدین.

۹) modire weblog(site)
Ey albaloo
age beshe in nazare ghabliye mano pak konid mamnoon misham .
Ghalat kardam .
Kheyli mamnon

۱۰) سلام من یه دختر خوبم که دنبال دوست دختر هستم منbf دارم ونمیتونم بهش خیانت کنم چون تهدیدم کرده این دفعه منو میکشه چون قبلا وقتی میفهمیددوست پسرامو در حد مرگ میزد و منم دنبال یه gf خوبم و در ضمن خیلی با مرام چون من (این قسمت رو بخاطر کلمات سانسور کردم) از تهران - پونک به امید فردایی بهتر


۱۱) کیارش از شهر عشق: 093711974XX منتظرم ناکام نزارید مرا


۱۲) اسکند: 091415270XX مثل شمارم که رند است یک دختر با مرام می خوام


که البته دو شماره ی آخر این موبایلها رو من XX گذاشتم چون مربوط به دهکده ی ما نمیشه.

احساس پاییزی دارم اما نه زیبایی رنگهای پاییز، با دیدن این نوشته ها احساس میکنم همراه صدای خش خش برگهای پاییزی میشکنم. چیزی ندارم که بگم جز اینکه: کمی فکر، ترمز٬ احتیاط٬ ترمز.


فرستاده شده در تاریخ: 9/24/2009

ارسال به شبکه های اجتماعي : اين مطلب را به دوستتان بفرست Balatarin Donbaleh Delicious Twitter Cloob Post to MySpace!

daryabanoo : نويسنده

و اما بریم به سراغ یکی از خبرنگاران خوب بخش تصویری ما، دوست نام آشنا آقا فرهاد با کاربری «farhad38». این دوست هنرمند ما اواخر تیرماه امسال یعنی سال 1388 خورشیدی، سفری داشتن به رویان در نزدیکی شهرستان نور! چهار عکس بسیار زیبا به انتخاب خودشون برامون از طلوع خورشید این منطقه، انتخاب کردن که از زاویه ی دید دوربین ایشون با هم میبینم.


«خبرنگاران تصویری پارس پلانت - فرهاد از مشهد»












فرستاده شده در تاریخ: 9/24/2009

ارسال به شبکه های اجتماعي : اين مطلب را به دوستتان بفرست Balatarin Donbaleh Delicious Twitter Cloob Post to MySpace!

daryabanoo : نويسنده

و اما بریم سراغ یک بخش شاد که امیدوارم خنده به لبهاتون بنشونه! این خنده رو امروز شما مهمون «mazhenta20» عزیز هستین.


¤. مصاحبه شغلي
در پايان مصاحبه شغلي براي استخدام در شركتي، مدير منابع انساني شركت از مهندس جوان صفر كيلومتر ام آي تي پرسيد: "و براي شروع كار، حقوق مورد انتظار شما چيست؟"
مهندس گفت: "حدود 75000 دلار در سال، بسته به اينكه چه مزايايي داده شود."
مدير منابع انساني گفت: "خب، نظر شما درباره 5 هفته تعطيلي، 14 روز تعطيلي با حقوق، بيمه كامل درماني و حقوق بازنشستگي ويژه و خودروي شيك و مدل بالاي در اختيار با راننده چيست؟"
مهندس جوان از جا پريد و با تعجب پرسيد: "شوخي مي كنيد؟"
مدير منابع انساني گفت: "بله، اما اول تو شروع كردي. "





¤. كارمند تازه وارد
مردي به استخدام يك شركت بزرگ چندمليتي درآمد. در اولين روز كار خود، با كافه تريا تماس گرفت و فرياد زد: "يك فنجان قهوه براي من بياوريد".
صدايي از آن طرف پاسخ داد: "شماره داخلي را اشتباه گرفته اي. مي داني تو با كي داري حرف مي زني؟"
كارمند تازه وارد گفت: "نه"
صداي آن طرف گفت: "من مدير اجرايي شركت هستم، احمق."
مرد تازه وارد با لحني حق به جانب گفت: "و تو ميداني با كي حرف ميزني، بيچاره."
مدير اجرايي گفت: "نه"
كارمند تازه وارد گفت: "خوبه" و سريع گوشي را گذاشت.





¤. اشتباه موردي
كارمندي به دفتر رئيس خود مي رود و مي گويد: "معني اين چيست؟ شما 200 دلار كمتر از چيزي كه توافق كرده بوديم به من پرداخت كرديد."
رئيس پاسخ مي دهد: "خودم مي دانم، اما ماه گذشته كه 200 دلار بيشتر به تو پرداخت كردم هيچ شكايتي نكردي."
كارمند با حاضر جوابي پاسخ مي دهد: "درسته، من اشتباه هاي موردي را مي توانم بپذيرم اما وقتي به صورت عادت شود وظيفه خود مي دانم به شما گزارش كنم."





¤. زندگي پس از مرگ
رئيس: "شما به زندگي پس از مرگ اعتقاد داريد؟"
كارمند: "بله! "
رئيس: "خوب است. چون وقتي صبح امروز براي شركت در مراسم تشييع جنازه پدربزرگتان اداره را ترك كرديد، او به اينجا آمد و گفت كه مي خواهد شما را ببيند."


فرستاده شده در تاریخ: 9/24/2009