:: در گوشي بخش کوچکي از دهکده دوستي ميباشد که همه روزه چندين بار توسط دست
اندرکاران پارس پلانت با خبرها و گفتني های تازه از دهکده ، پارس پلانت و گوشه کنار
دنيا به روز مي گردد! برای استفاده بهتر از دهکده دوستي بايستي عضو دهکده شويد!
«anahid_espin»: و اما براتون بگم از عصر درخشان ادبیات اسپانیائی
سراپا گوشیم نازنین
«anahid_espin»: در بین سالهای (1560-1660) نوابعی بزرگ در زمینه ادبیات، علوم تاریخ، جغرافیا، علوم مذهبی در اسپانیا ظهور کردند، گرچه حکومت و دستگاه تفتیش عقاید مانع تحصیل دانشجویان اسپانیائی بجز دانشگاه رم، بولونی و کوامبرا در خارج میشد یکنوع اختناق فکری همراه با شکستها و پیروزیها اسپانیائی را مشغول داشته و بازار داستاننویسی، تارخی نویسی، شعر، درام، مجسمه سازی و نقاشی نسبتا گرم شده بود.
«anahid_espin»: مطالعه در زمینه ادبیات کلاسیک خیلی مورد توجه مردم اسپانیا بود، شوق به تحصیل در مردم اسپانیا شدت یافته بود بطوریکه در سال 1551 سالامانکا Salamanca به تنهائی 5850 تن دانشجو داشت، به ادیبان بهوسیله اشراف و دربار انعام وصله داده میشد.
«anahid_espin»: یکنفر کشیش یسوعی بنام گراسیان Grassian کتابی در سه جلد بنام انتقاد نوشت که در آن از غرق کشتی یکی از مدرم اسپانیا در سواحل جزیره سنت هلن و تربیت آدمی وحشی وس فر ایندو در جهان و انتقاد آنان از تمدن اروپائی و انفر اینان از زن و … شاید مآخذی برای روبینسون کروزوئه اثر دیفوئه انگلیسی بود. این کتاب مورد توجه بسیار قرار گرفت از جمله شوپنهاور که آن را به آلمانی ترجمه کرد یکی از بهترین کتابهای جهان نامید. تاریخ نویسی در اسپانیا اهمیت فراوان یافت و از جمله میتوان ژاون دوماریانا را نام برد وی درباره اسپانیا تاریخ جالبی نوشت که فصاحت و روانی و امانت در آن بخوبی رعایت شده است.
«anahid_espin»: داستانها، قصههای عاشقانه قهرمانی و چوپانی خیلی مورد علاقه و توجه مردم اسپانیا بودو از عامی و عالم بخواندن و شنیدن آنها راغب بودند و کار قصه نویسی رفته رفته رویه ترقی نهاد و زمینه برای رماننویسی کم کم آماده شد از جمله در سال 1553 کتابی بنام لازاریلو اهل تورمس که اولین رمان سبک شیطنت آمیز است است و در آن مردمی فرومایه را قهرمان داستان کرده و فقر را با عصیان و عصیان را با بذلهگویی جبران میکرد. در سال 1599 ماتئو آلمان Mateo Aleman رمانی بنام زندگی شخص فرومایه و شوخ و شنگی بنام کوزمان دوالفراچه پدید آورد و چند سال بعد سروانتس با در آمیختن این دو قصه رمان دن کیشوت را نوشت.
«anahid_espin»: میگل دوسروانتس در خانوادهای متوسط به دنیا آمد پدرش پزشک بیجواز دوره گردی بود که میگل را نیز با خود شهری بشهری میبرد، ظاهراً میگل تحصیلات منظمی نداشت، مدت ده سال بعلت یک دوئل از اسپانیا تبعید و در ایتالیا نظام شد و در چنگهائی چند شرکت کرد و دست چپش از کار افتاده و در راه بازگشت به اسپانیا گرفتار دزدان دریائی گردید و درالجزایر چند سال برده بود تا اینکه پولی از طرف مادر و پدرش فرستاده شد و اسپانیا بازگشت در مشاغل مختلف ارتشی مدتی خدمت کرد مدتی امور مالیاتی را بعهد داشت روی هم رفته همواره دچار فقر مالی بود، اولین اثرش ظاهراً در دبستان بصورت شعر انتشار یافت، اما اثر جالبی در زمینه داستان چوپانی عاشقانه بنام گلاتئه Galatea نوشت و آن را بقیمت نسبتاً خوبی فروخت. مدت بیست و پنج سال حدود سی نمایشنامه نوشت که وقتی روی صحنه میآید چندان مورد استقبال واقع نمیشود سرانجام در سال 1605 کتاب زندگی و ماجراهای دن کیشوت مانشی اثر معروف سروانتس انتشار یافت و بجز منتقدان همه آن را پسندیدند و واقعاً یک اثر جالب و زنده است و خود نویسنده ارزش و اهمیت آن را علام کرده بود. طرح داستان دن کیشوت اثر سوانتس گرچه کاستیهایی دارد و گهگاه وقایع و داستانهای فرعی ضمن داستان اصلی میآید که موقتاً ماجرای اصلی رها میشود ماند گم شدن خر سانچو پانزا و پیدا شدن بیدلیل آن همانطور که دن کیشوت افسار اسب را رها کرده تا بهر جا میخواهد برود سروانتس نیز طرح داستان را آزاد میگذارد و در نتیجه یک نواخی و یک پارچگی از دست میرود ولی با اینحال مطایبات دلربا، کشش داستان و کلمات حکیمانه سانچوو هزاران نکته سنجی و داستانهای فرعی دیگر این اثر را پر ارزش ساخته است که در عین حال سرگذشتی گیرا از مردم و زندگی مردم اسپانیای زمان خود سروانتس است.
«anahid_espin»: سروانتس در ابتدای رمان دن کیشوت یاد آور شده است که اصل آن از روی یک اثر مکتوب از یکنفر مؤلف عرب نام سید حامد ابن انجلی اقتباس گردیده است سروانتس داستانهای عاشقانه، افسانههای شوالیه گری را در دن کیشوت بباد هزل و هجو گرفت بود و در این اثر مطالب اخلاقی و کلمات حکیمانه از قبیل: پزشک نسخه خود را با دیدن ظربان جیب شما میدهد. هر کسی بصورتی است که خداوند او را آفریده است، و گاهی بدتر، میان آری و نه گفتن زن سرسوزنی فاصله نیست، هر قدر هم به یکدیگر نزدیک باشند. «زن و ماکیان بر اثر ولگردی از دست میروند» دیده میشود. همچنین گفته است از وقتی مال من – مال تو بمیان آمد بدبختی بشر آغاز شد.
«anahid_espin»: سروانتس پیش از مرگ 8 نمایشنامه دیگر نوشت که یکی از آنها به نام لانومانسیا است. همچنین در اواخر زندگی خود داستان عاشقانهای بنام پرسیلس ای سیجیسموندا نوشت. قبل از مرگ پیشبینی کرد که رمان دن کیشوت 30 میلیون نسخه بفروش خواهد رسید اما تاکنون این اثر تقریباً به همه زبانهای زنده دنیا ترجمه و بیش از 30 میلیون نسخه بفروش رفته است علاوه بر این سبک سروانتس در خلق دن کیشوت که آئینه تمام نمائی از خلقیات و آداب و رسوم مردم است راه را به لوساژ، فیلدینگ اسمولت Somolett و استرن Stern نشان داد.
یک خانواده انگلیسی، برای صرف غذا در تمام وعدههای شبانه روز به همراه دو الاغی که در خانه دارند، دور یک سفره جمع میشوند. اعضای این خانواده، زن و شوهری هستند که در زمینه محبت به حیوانات فعالیت میکنند و به نظر میرسد محبت آنها به حیوانات رنگ و بوی شعار نداشته و آنها بدون اینکه تظاهر به محبت کنند به طور طبیعی قادر به تنها غذا خوردن نیستند. به عبارت دیگر الاغها را از اعضای خانواده به شمار آورده و طاقت دوریشان را کنار سفره ندارند. در کنار این زوج نسبتا خوشبخت، "هولی" که یک ماده الاغ 6 ساله و دنیا دیده است، به همراه "چارلی" کره یک سالهاش روزگار میگذرانند و هر چهار نفر در فضایی صمیمانه و سرشار از لطف و محبت خانوادگی زندگی میکنند. گفتنی است که وعدههای غذایی دو الاغ بیشتر شامل نان فرانسوی و بیسکویت میباشد.
«ماهی پس از 13 ساعت بيرون از آب زنده ماند!»
یك زن انگلیسی پس از آنكه فهمید ماهی كوچكش با این كه از درون تنگش بیرون افتاده و به مدت 13 ساعت بیرون از آب بوده و در نهایت زنده مانده است، بسیار متعجب شد. «باربارا وودوارد» 61 ساله اهل «گلوسستر» انگلستان، گفت: من ساعت 23 با دادن غذا به ماهی، تنگ ماهی را بر روی میز گذاشتم و هنگامیكه صبح روز بعد و در ساعت 7 صبح برای رسیدگی به ماهی كوچك برگشتم، متوجه شدم تنگ واژگون شده، اما ماهی هنوز زندهاست. وی در ادامه خاطرنشان كرد: حدود 13 ساعت میشد كه این ماهی كه «جینگر» نام دارد، بیرون از آب بوده و زنده ماندنش باعث تعجب من شد. این درحالیست كه بر اساس نظر كارشناسان مركز دامپزشكی گلوسستر، زنده ماندن ماهیهای طلایی بیرون از آب یك استثناست و این رویداد یك هدیه واقعی كریسمس برای این زن بودهاست.
«هنرمندان هتل یخی ساختند»
رهای سرد ترین هتل سوئد که با هزاران کیلو یخ ساخته شده است در شهر «کرونا» به روی مهمانان گشوده شد. ستون های سرد ترین هتل سوئد که ده ها هنرمند در ساخت آن شرکت داشتند به شکل بناهای روم باستان است. تخت ، لوستر ، میز ، صندلی و فنجان های یخی از دیگر ویژگی های بارز همین هتل به شمار می آید و برودت هوای داخل آن به پنج درجه زیر صفر می رسد. هزینه یک شب اقامت در هتل کم نظیر «کرونا» افزون بر ۳۰۰ یورو است و علاقه مندان زیادی در نوبت قرار گرفته اند.مهمانان ، شب را درون کیسه خواب ساخته شده از پوست گوزن سپری می کنند و البته می توانند تلویزیون هم تماشا کنند. هنرمندان سوئدی ، همچنین در حال ساخت کلیسای یخی در اطراف این هتل هستند و گفته می شود به زودی آیین ازدواج چند دختر و پسر در آن برگزار خواهد شد.گزارش ایسکانیوز می افزاید،ساخت هتل یخی در سوئد که با فرا رسیدن فصل بهار ، آب می شود قدمت ۲۰ ساله دارد. پیش تر مردم یک روستای ژاپن با ساخت هتل یخی ، پذیرای مهمانان و گردشگران زیادی شدند.مدیر استراحتگاه «آلفا» در روستای «توماتمو» شیموکاپو (شمال هوکایدو) طراح این هتل بود.
خداوند به هر پرنده ای دانه ای می دهد ولی آنرا داخل لانه اش قرار نمی دهد.
درود دوست خوبم صبح نو و تازه ی زمستونیتون شاد!
دریابانو چند روزیه که شدیدا مریض شده و در این لحظه های نو، داره با میکروبها و ویروسها مقابله میکنه! آب پرتقال پشت آب پرتقال! جای همگی خالی، البته فقط در مورد نوشیدن آب میوه ی تازه
خب سال نو شد. البته سال میلادی! برای دوستانی که اینطرف آب زندگی میکنن، سال نو میلادی هم جایگاه ویژه ای داره چون تقویم سال بر حسب آمد و رفت زمستون برنامه ریزی شده. به همه ی این عزیزان ورود به سال جدید رو شادباش میگم و امیدوارم برای تمام اونهایی که به دنبال آرامش و سرزندگی در لحظه هاشون هستن، این سال، سرفصل تازه ای از زیباییها در زندگیشون باشه.
دیشب نتونستم به جشن اصلی شهر برم، اما از توی تراس با کلی لباس و پوشش آتیش بازی سال نو رو نگاه کردم، که منو یاد چهارشنبه سوریهای خودمون انداخت البته کم سر و صدا تر و بازی بیشتر با رنگ و نور!
بعد هم اومدم روی مبل دراز کشیدم و فیلم نارنیا رو نگاه کردم، با دوبله ی سوئدی ویژه ی کودکان! اواسط فیلم خوابم برد و الانم با یک گرمکن صورتی با راه های خاکستری البته با دست و صورت شسته اومم خدمتتون
همیشه افرادی که اطلاعات عمومی خوبی دارن، از جایگاه خوبی هم توی روابط اجتماعیشون برخوردارن، برعکس کسانی که اطلاعات عمومیشون پایینه، معمولا مورد تمسخر و باعث خنده میشن! دوستی که چند سال در استرالیا زندگی میکردن، خاطراتی رو تعریف میکردن که امروز به عنوان شروع بخش تریبون آزاد با هم مرورشون میکنیم.
این دوستمون میگفتن که: دانشکده مون کنار بيمارستان دامهای کوچک قرار داشت و مردم با سگ و گربههاشون به این مرکز مراجعه میکنن. یک روز ديديم يک پسری با يک گربهی خيلی خوشگل منتظر نوبت ایستاده دوست همراهم به صاحب گربه گفت: چقدر گربهات قشنگِ. صاحب گربه هم گفت: اين Persian Cat هست. من گفتم چه جالب اين گربه که همولايتی خودمونه؟! صاحب گربه گفت واقعا گربههای پرشين خيلی زيبا هستن و من باور نمیشد چطور توی اروپا همين يک جا اين همه گربهی زيبا داره!
دوستمون ادامه دادن که: من دوزاریم افتاد که ایشون اصلا نمیدوند پرشيا کجاست؟ منم از این فرصت استفاده کردم و در ادامه گفتم: کشورهای همسايهی ما مثل فرانسه و ليختن اشتاين هم گربههایشون بد نیستن ولی گربههای ما از همه بهترن. چشمهای دوست همراهم که چهار تا شده بود، هاج و واج منو نگاه میکرد. و همینطور صحبتهای منو صاحب گربه ادامه پیدا کرد. دوست همراهم که ریسه رفته بود از خنده منو نگاه میکرد و من هم هر چی اطلاعات مربوط به پرشيا و جنگ با يونانیها بود تقديم صاحب گربه کردم.
بعد که نوبتش شد که بره توی بيمارستان گفت خيلی تشکر که اين همه در مورد پرشيا به من اطلاعات دادی و حالا ديگه من اين گربه رو خيلی خوب میشناسم. گفتم: البته الان مدتهاست که اسم پرشيا به ايران تغيير کرده. گفت يعنی چی؟ گفتم خوب قديمها به ايران میگفتن پرشيا ولی حالا اسمش ايران ِ. صاحب گربه که هاج و واج شده بود، با خنده ی ما به خودش اومد و به خنده افتاد و گفت: من اصلا جغرافيايم خوب نیست!
صحبت این دوست ما که به اینجا رسید، یادم افتاد که دریابانو هم جغرافیاش خوب نیست! و تا 7 سال پیش نمیدونست که آمستردام در کجاست؟! اما وقتی توی یک جمع صحبت شد و پرسید که آمستردام کجاست؟! همه با تعجب نگاهش کردن و همون باعث شد که سعی کنه اطلاعات عمومیش رو خصوصا در مورد تاریخ و جغرافیا بالا ببره!
اما این دوست ما ادامه دارن که موضوع به همینجا ختم نمیشه و یک خاطره جالبتر هم دارن! ازشون خواستم که تعریف کنن و اینطور ادامه دادن: با دوستم رفته بودم برای صرف قهوه (باز هم ماجرا در استرالیاست). چند تا از دوستهای دوستانم هم بودن. يکی از این دخترخانومهای همراه پس از کمی صحبت کردن گفت: دوست پسرم که "اسفنيش" (يعنی اهل اسفين) است فلان چيز رو گفته و ... من پرسیدم: اهل Spain است؟ گفت: نه اهل "اسفين" هست. گفتم: نشنيده بودم. گفت: خودش به من گفته من اسفنيش هستم و "اسفنیش" خيلی قديمیست. گفتم چطوری مینويسند گفت Sfain. يک کمی که باز صحبت کردیم، گفت: ماه گذشته برام يک شيرينی اسفنيش آورده بود که محشر بود، اسمش هم "گز" بود؟!
راستش دریابانو که من باشم، با تعجب گفتم مگه میشه؟! این دوستمون ادامه دادن که من خیلی سریع متوجه ماجرا شدم، و داشتم از خنده میمردم، گفتم: آهان الان متوجه شدم اين جايی که گفتی کجاست. گفت کجاست؟ گفتم يک جايي در پرشياست و خيلی گز خوشمزهای دارن. من هم دوست و رفيق "اسفنیش" خيلی زياد دارم.
گفت خودت اهل کجايی؟ گفتم من مال "خورزيل" هستم. گفت اين کجاست؟ گفتم همون نزديک اسفين ِ اگه از دوست پسرت بپرسی حتما میدونن که خورزيل کجاست.
من (دریابانو) از این دوستمون پرسیدم، حالا منظورتون از خورزیل کجا بود؟ با خنده گفتن خب این بابا که از اصفهان زده به اسپانيا خوب ما خوزستانیها که خيلی وقت ِ با برزيل فاميليم. اگه ايشون اسفانيش هستن حتما ما خورزيليايی هستيم.
دوست بسیار بسیار عزیزی، از اینطرف آب پیام زیبایی دادن که پاسخ به همه پرسی هفته بود، اما با احترام به خواسته ی این نازنین، از ذکر نامشون خودداری میشه. پاسخ این همولایتی عزیز رو در زیر میبینیم.
- وطن برای من، یک چیزی مبهم بود که هیچ چیز ازش نمیدونستم و نخواهم فهمید، چون حسش نکردم. وطن یعنی خانواده! جایی که خودتو هیچ وقت غریبه حساب نکنی. جایی که بتونی به خودت افتخار کنی و همیشه با خودت بگی که من توی این کشور یک سهمی دارم و همیشه به اونجا مربوطم. وطن یعنی اینکه شب عید همه ی فامیل دور هم جمع شده باشن. اما وطنو به جایی میگن که بتونی اونجا آروم زندگی کنی و همه ی حقوقتو مثل یک انسان بهت بدن.
- وطن اونجاست که به صورتت بخندن حتی اگه توی دلشون غیر از این باشه. توی مدرسه، توی کار به چشم تحقیر کننده نگاهت نکنن.
- اما، اما وطن من شاید بگم ایرانه، حتی اگه قلبولمون نکرده باشن، جایی که بزرگ شدم از آبش خوردم، زبانشو یاد گرفتم، یک عالمه دوست داشتم و دوست دارم و اگه کسی میخواد بهم هدیه کریسمس بده، بلیط سفر 45 روزه به ایران رو بده!
جهت اطلاع دوستانمون بگم اگه کسی مایله که این دوست مهربونمون رو خیلی خوشحال کنه میتونن به من خبر بدن تا با نظر این دوست نازنینمون، بلیط رو دریافت کنن!
با خوندن این پیام اشک از گوشه ی چشمم سرازیر شد. وقتی میگن ایرانی مهمون نوازه، تا چه حد این رسم مهمون نوازی رو بجا آوردیم؟!
دوست خوبم، شمایی که توی ایران به دنیا نیومدین اما زندگی رو در این کشور تجربه کردین، در کنار منو و ما بزرگ شدین و از یک هوا اکسیژن به رگهامون رسوندیم، از جانب خودم بخاطر همه ی کوتاهی هایی که بهتون روا شده و سهمی در اون داشتم، پوزش میخوام و امیدوارم که منو به عنوان یک هموطن و یک دوست بپذیرین!
چقدر خوبه که آناهید عزیز ما رو هر پنجشنبه و جمعه، با کشور اسپانیا و فرهنگ این کشور بیشتر و بیشتر آشنا میکنین.
«anahid_espin»: دریا جان به علت اینکه در ایام کریسمس و جشن و پایکوبی هستیم، امروز هم اگه موافق باشین سری به تاریخچه درخت کریسمس بزنیم.
با کمال میل نازنین، خیلی هم عالیه!
«anahid_espin»: سنت درخت کریسمس، به آلمان قرن شانزدهم میلادی و زمانی که مسیحیان، درختان تزیین شده را به خانه های خود آوردند، برمیگردد. همچنین در آن زمان عده ای هرمهایی از چوب میساختند و آنرا با شاخه های درختان همیشه سبز و شمع تزیین میکردند.
«anahid_espin»: به تدریج رسم استفاده از درخت کریسمس در بخشهای دیگر اروپا نیز طرفدارانی پیدا کرد. در سال 1841، انگلستان، پرنس آلبرت (Prince Albert)، شوهر ملکه ویکتوریا (Queen Victoria) با آوردن درخت کریسمس به کاخ ویندسور (Windsor) و تزیین آن با شمع، شیرینی، میوه و انواع آب نبات، استفاده از درخت را به چیزی مد روز مبدل کرد.
«anahid_espin»: واضح است که خانواده های ثروتمند انگلیسی به سرعت از این مد پیروی کردند و با ولخرجی تمام به تزیین درخت میپرداختند. در سالهای 1850، این تزیینات شامل عروسک، لوازم خانه مینیاتوری، سازهای کوچک، جواهرات بدلی، شمشیر و تفنگ اسباب بازی، میوه و خوراکی بود.
«anahid_espin»: بسیاری از آمریکاییهای قرن نوزدهم، درخت کریسمس را چیزی غریب میدانستند و اولین درخت کریسمس در آمریکا، مربوط به سال 1830 است که آنهم توسط ساکنان آلمانی پنسیلوانیا به نمایش گذاشته شده بود. این درخت برای جلب کمکهای مردمی برای کلیسای محلی برپا شده بود. در سال 1851، چنین درختی در محوطه خارجی یک کلیسا برپا شد اما وجود آن برای ساکنان این قصبه بسیار توهین آمیز و نوعی بازگشت به بت پرستی به شمار می آمد و آنها خواستار جمع کردن تزیینات شدند.
«anahid_espin»: در حدود سالهای 1890، لوازم تزیینی کریسمس از آلمان وارد میشد و درخت کریسمس به تدریج در ایالات متحده محبوبیت میافت. جالب است که ار.پاییان از درختان کوچکی که حدود 1 تا 1.5 متر طول داشتند استفاده میکردند در حالی که آمریکاییان درختی را میپسندیدند که تا سقف خانه برسد.
«anahid_espin»: در اوایل قرن بیستم، آمریکاییان درختهای کریسمس را بیشتر با لوازم تزیینی دست ساز خودشان تزیین میکردند اما بخشهای آلمانی/آمریکایی همچنان به استفاده از سیب، بلوط، گردو و شیرینیهای کوچک بادامی ادامه میدادند.
«anahid_espin»: کشف برق، به ساخته شدن چراغهای کریسمس انجامید و امکان درخشش را برای درختان به ارمغان آورد. پس از آن دیدن درختان کریسمس در میدان شهرها به یک منظره آشنای این ایام مبدل شد و تمام ساختمانهای مهم-چه شخصی و چه دولتی- با برپا کردن یک درخت، به اسقبال تعطیلات کریسمس میرفتند.
«anahid_espin»: در تزیین درختهای کریسمس اولیه، به جای مجسمه فرشته در نوک درخت، از فیگورهای پریهای کوچک- به نشانه ارواح مهربان- یا زنگوله و شیپر- که برای ترسانیدن ارواح شیطانی به کار میرفت- استفاده میشد.
«anahid_espin»: در لهستان، درخت کریسمس با مجسمه های کوچک فرشته، طاووس و پرندگان دیگر و تعداد بسیار زیادی ستاره، پوشیده میشد. در سوئد، درخت را با تزیینات چوبی که با رنگهای درخشان رنگ آمیزی شده اند و فیگورهای کودک و حیوانات از جنس پوشال و کاه تزیین میکنند. دانمارکیها، از پرچمهای کوچک دانمارک و آویزهایی به شکل زنگوله، ستاره، قلب و دانه برف استفاده میکنند. مسیحیان ژاپنی بادبزنها و فانوسهای کوچک را ترجیح میدهند.
«anahid_espin»: تزیین درخت در اوکراین نیز بسیار جالب است، آنها حتما در تزیین درخت خود از عنکبوت و تار عنکبوت استفاده میکنند و آنرا خوش یمن میدانند، زیرا بنا بر یک افسانه قدیمی، زنی بی چیز که هیچ وسیله ای برای تزیین درخت و شاد کردن فرزندان خود نداشت، با غصه به خواب میرود و هنگام طلوع خورشید متوجه میشود که درخت کریسمس خانه اش با تار عنکبوت پوشیده شده است و این تارها با دمیدن خورشید به رشته های نقره مبدل شده اند.
«anahid_espin»: افسانه های بسیاری درباره پیدایش درخت کریسمس وجود دارد. یکی از آنها داستان سنت بانی فیس (Saint Boniface - یک راهب انگلیسی که کلیسای مسیحی را در فرانسه و آلمان سازماندهی کرد) است.
«anahid_espin»: او در یکی از سفرهای خود به گروهی از بت پرستان برمیخورد که به دور درخت بلوط بزرگی گرد آمده بودند و میخواستند کودکی را برای خدایی به نام تور (Thor)، قربانی کنند. بانی فیس برای نجات جان کودک و جلوگیری از این رسم وحشیانه، درخت تنومند را با یک ضربه مشت خود بر زمین می اندازد. در جای این درخت، یک نهال کوچک صنوبر میروید. این قدیس به بت پرستان میگوید که این صنوبر کوچک، درخت زندگی و نماد زندگی جاویدان حضرت مسیح است.
«anahid_espin»: یک افسانه دیگر میگوید که مارتین لوتر (Martin Luther)، بنیان گذار مکتب پروتستان، در شب کریسمس از میان جنگلی میگذشت. او در حین راه رفتن محو زیبایی هزاران ستاره که از میان شاخه های درختان همیشه سبز جنگل میدرخشیدند شده بود و آنچنان تحت تاثیر این زیبایی قرار گرفته بود که درخت کوچکی را برید و برای خانواده اش برد.در آنجا برای به وجود آوردن منظره جنگل، درخت را با شمعهای کوچکی بر تمام شاخه ها، آراست.
«anahid_espin»: قصه دیگر درباره هیزم شکن فقیری است که سالها پیش، در شب کریسمس به کودک گرسنه و گمشده ای بر میخورد و با وجود فقر فراوان، برای کودک غذا و سرپناهی محیا میکند. هنگام صبح، هیزم شکن بیدار شده و درخت درخشان و زیبایی را در پشت در منزل خود میبیند. آن کودک گرسنه، در واقع حضرت مسیح بوده و درخت زیبا را به عنوان هدیه ای به مرد نیکوکار در آنجا گذاشته بوده است.
«anahid_espin»: عده ای سرچشمه پیدایش درخت کریسمس را، "نمایش بهشت" (Paradise Play) میدانند. در قرون وسطا، زمانی که اکثر مردم بی سواد بودند، برای آموزش داستانهای مذهبی به آنان از نمایش استفاده میکردند. یکی از این نمایشها، نمایش بهشت بود که درباره پیدایش آدم و حوا و داستان رانده شدن آنها از بهشت صحبت میکرد و همه ساله در 24 دسامبر اجرا میشد.
«anahid_espin»: اجرای نمایش در زمستان، یک مشکل کوچک داشت و آن نیاز به یک درخت سیب بود اما درختان سیب در زمستان باری نداشتند، با یک تغییر کوچک، مشکل حل شد و آن آویختن سیب به شاخه های درخت همیشه سبزی چون صنوبر، بود. درختهای مزین به گویهای رنگین، درواقع نوادگان این درختهای نمایشی هستند.
«anahid_espin»: این روزها، با ورود به هر مغازه ای، با انواع تزیینات درخت کریسمس، با جنسها، قیمتها و شکلهای مختلف روبرو میشویم. چیزی که زمانی یک رسم ساده خانوادگی بوده، اکنون به صنعتی چندین میلیارد دلاری تبدبل شده است.
«anahid_espin»: مانند اکثر آداب و رسوم کریسمس، این رسم هم از درهم آمیختن رومیان باستان و مذهب فراگیر مسیحیت به وجود آمده است. مسیحیان اولیه اعتقاد داشتند که درختان خاصی خارج از فصل خود و در شب کریسمس، به خاطر تولد مسیح، گل میدهند.
«anahid_espin»: این اعتقاد با یک رسم رومی که عبارت از آراستن خانه با شاخه های سبز در شب سال نو بود، درهم آمیخت و رسم آراستن یک درخت همیشه سبز را به طوری که تداعی کننده گل دادن آن باشد، به وجود آورد.
«anahid_espin»: طبیعی است که درختان کریسمس در ابتدا به شکل دیگری و گاهی کاملا متفاوت از انواع امروزی آن تزیین میشده اند و تزیینات اولیه تقریبا به طور کلی دست ساز یا خوردنی بوده اند.
«anahid_espin»: انواع آجیل، میوه، شیرینی و کاغذهای رنگی معمول ترین لوازم آرایش درخت بوده اند، در حالی که اکنون، یک درخت معمولی با ترکیبی از مواد تزیینی خریداری شده و خانگی تزیین میشود و رشته چراغهای کوچک و رنگین جای شمع را گرفته است.اما شیوه تزیین شدن درخت اهمیت ندارد، مهم این است که این درخت هنوز هم نماد یک رسم ریشه دار برای گردهمایی خانوادگی، رد و بدل کردن هدایای مختلف و ابراز محبت خالصانه ای است که شاید در طول سال زمانی برای ابراز آن وجود نداشته باشد.
اولین نمونه منثور ادبیات اسپانیائی «سوگند مولا» (حماسه السید) است که به سده 12 میلادی تعلق دارد. در آن داستان، شرح قهرمانیهای میهن پرستانه قهرمان میهنی رودزیگو دیاث دیفیفار مشهور به آقای مغوار است.
«anahid_espin»: در سده 13 اشعار حماسی دیگری ظهور کرد و از آنجمله است قصائد حماسی و غنائی نژادی و قومی که از روزگاران پیشین سینه به سینه نقل گردیده بود و اولین شاعر اسپانیائی معروف القس جونثالودی برسیو است که تعدادی قصائد دینی در سده سیزدهم سرود. همچنین شاه آلفونسو دهم (1221-1284). مشهور به حکیم، شاعر و نویسندهای بود که باعث انتقال ادبیات عربی به مغرب اروپا بود. و مهمترین کتاب سده 14 لوبیث دیایالا بود در قصائدی که در آن اوضاع اجتماعی سده چهاردهم وصف شده است است. و فیران بیریث دی جوثمان و امیر دون خوان مانویل خواهر زاده پادشاه آلفونسودهم معروف و مشهور به صاحب نخستین کتاب قصههای کوتاه بزبان اسپانیائی کتاب دوستی پاک را تألیف کرد و از لحاظ شیوائی در زبان اسپانیائی دارای اهمیت است.
«anahid_espin»: در نیمه اول سده پانزدهم دو شاعر مهم ظهور کردند: خواندی مینا و مارکز سانتیلیانا متأثر از ادبیات ایتالیائی بودند. در اواخر سده پانزدهم زبانها و لهجه محلی مختلف از جمله گالیسی، «والنسیائی ، کاتالونی و اندلسی در کشور اسپانیا رواج داشت، زبان گالیسی جزو زبان پرتغالی و لهجه کاسیتلی زبان رسمی اسپانیا در عهد فرماندوایزابلاگشت و از آن زمان تاکنون زبان اسپانیائی بر پایه لهجه کاستیلی ترقی و تکامل یافت و نویسندگان و شاعران به این زبان آثار عظیم و با ارزشی پدید آوردند.
«anahid_espin»: در سده شانزدهم عدهای از نویسندگان اسپانیائی از جمله: آنتونیودگوارا de Guevara آثاری پر تصنع و آمیخته بصنایع لفظی و معنوی بدیعی پدید آوردند. گاهنامه شاهزادگان (1529) از آثار دگوارا است.
«anahid_espin»: مایه و مضمون اصلی بسیاری از آثار ادبی بزبان اسپانیائی نغمه دین، عشق و جنگ بود و داستانهای پهلوانی، و حماسی فراوانی پدید آمد که سرآمد آنها داستان دن کیشوت اثر معروف و معتبر سروانتس بود. همچنین کتاب دیانا در دام عشق را که در سال 1542 بهوسیله خورخه مونتمایور Montemayor پدید آمد میتوان برشمرد گرچه اثر اخیر را تقلید گونهای از کتاب آرکادیا که در سال 1504 بهوسیله سانازارو شاعر نیمه اسپانیائی و نیمه ایتالیائی است، دانستهاند.
«anahid_espin»: آرکادیا اثری آمیخته به نظم و نثر و مقتبش و متأثر از ادبیات ایتالیا است. کتاب درباری اثر کاستیلونه را خوان بوسکان به نثر ترجمه کرد، و قالب غزل در اسپانیا رواج یافت. از جمله، گارسیلازودلاوگا de La Vega قالب غزل را در اسپانیا تکامل بخشید. لاوگا مردی سلحشور و از خانواده اشرافی و در بیرون راندن ترکان از وین سخت دلاور بود و سرانجام بر اثر جسارت و بیباکی فراوانی در سی و سه سالگی کشته شد.
«anahid_espin»: اشعار این شاعر بصورت کتاب در دو قطع کوچک به طبع رسید و در همه جا بهوسیله سربازان اسپانیائی انتشار یافت و مرگ وی مورد تحسر و اندوه بسیاری از مردم این سامان گشت آهنگسازان اشعارش را بصورت تصنیف درآوردند. نمایشانمه نویسان از اشعار دلاوگا سود فراوان جستند و از آنها الهام گرفتند.
«anahid_espin»: نمایشنامه نویسی در اسپانیای سده شانزدهم به آهستگی پیش میراند و در میدانها جلو سرسراها یا در کاخ اعیان و امیران کمدیهای یک پردهای اجرا میشد. لوپ دروئدا Lope do Rueda نمایشنامههائی پدید آورد.
«anahid_espin»: در زمینه تاریخ نویسی گونزالوفر نادز داووید بهعنوان تاریخ نگار (دنیای جدید) دربار شارل پنجم کتابی قطور اما نامنظم تحت عنوان تاریخ عمومیو طبیعی هندیان غربی در سال 1535 تألیف کرد این تاریخ نویس چهل سال در امریکا در جستجوی طلا بود و ثروت فراوان اندوخت و به سرخپوستان در استخراج طلا مانند سایر ستمگران اسپانیائی ظلم فراوان کرد.
«anahid_espin»: کاملترین تاریخ اسپانیا و معروفترین رمان اسپانیائی که در سده شانزده در اسپانیا بهوسیله دیگوهورتا دودمندوزا نوشته شد. این مرد در فرهنگ و زبان عربی و لاتینی و یوانی و فلسفه و حقوق تسلط داشت و متون کلاسیک را برای شاهزادگان دوره رنسانس جمعآوری کرد. قهرمان اصلی داستان – زندگی و ماجراهای لازاریلودترس دزد بیسرپائی است که نسخت کودک بیسرپرسی بود در ابتدا در استخدام گدائی کور برای عصا کشی در کوچه و بازار جیببری و دله دزدی را فرا میگیرد آنگاه در خدمت اشخاص معتمدی چون کشیش و راهب و پیشنماز و قاضی شهر و فروشنده رحمت خداوند ست بجانایات بزرگتری میزند حتی در وقتی که دزدی حیلهگر میشود و میگوید: «باید اعتراف کنم که من هم مانند بسیاری از مرم دیگر تا مدتی فریب اربابم را خوردم و او را معجزه عالم تقدس میدانستم.» علاوه بر این هجوهای تند دیگر نسبت به روحانیان مسیحی درین رمان بچشم میخورد.
«anahid_espin»: از این رمان ر اروپا تقلید فراوان میشود از جمله ژیلبلاس که بهوسیله الن لوساژ در سده هجدهم تصنیف گردید، میتوان ذکر کرد.
«anahid_espin»: مندوزا پس از یک ماجرای شمشیر کشی از دربار فیلیپ دوم اخراج گردید و در شهر گرانادا گوشهگیری اختیار کرد و بسرودن شعر پرداخت اما اجازه چاپ اشعارش به وی داده نشد.
«anahid_espin»: کتابی تحت عنوان تاریخ جنگ گرانادا از سال (1568-1570) با کمال بیطرفی تألیف کرد که هیچ ناشری جرئت چاپ آن را نداشت تا اینکه در سال 1601 بصورت ناقص منتشر شد.
«anahid_espin»: مندوزا از سالوست، تاسیتوس اقتباس کرد واز شیوه آنها تقلید مینمود وفات وی در سال 1575 اتفاق افتاد.
به گنجشک گفتند، بنويس: عقابي پريده عقابي فقط دانه از دست خورشيد چيده عقابي دلش آسمان، بالش از باد، به خاک و زمين تن نداد. و گنجشک هر روز همين جمله ها را نوشت و هي صفحه صفحه و هي سطر سطر چه خوش خط و خوانا نوشت و هر روز دفتر مشق او را معلم ورق زد و هر روز گفت: آفرين چه شاگرد خوبي، همين
ولي بچه گنجشک يک روز با خودش فکر کرد: براي من اين آفرين ها که بس نيست سؤال من اين است چرا آسمان خالي افتاده آنجا؟ براي عقابي شدن چرا هيچ کس نيست؟
چقدر «از عقابي پريد» فقط رونويسي کنيم چقدر آسمان، خط خطي بال کاهي چرا پر کشيدن فقط روي کاغذ چرا نقطه هر روز باز از سر خط چرا ... ؟
براي رهايي از اين صفحه ها نيست راهي؟ و گنجشک کوچک پريد به آن دورها به آنجا که انگشت هر شاخه اي رو به اوست به آن نورها و هي دور و هي دور و هي دورتر و از هر عقابي که گفتند مغرورتر و گنجشک شد نقطه اي نه در آخر جمله، در دفتر اين و آن که بر صورت آسمان ميان دو ابروي رنگين کمان
ما عقاباني هستيم که به هيات گنجشک آفريده شده ايم چه زيبا، روزي دور، شاعري خوش ذوق گفته که: مي توان جبريل را گنجشک دست آموز کرد شهپرش با موي آتش ديده بستن مي توان!!!
اگه کلیپ بالا براتون قابل نمایش نیست به اینجا کلیک کنین.
درود نازنین! روزهای پنجشنبه و جمعه که میرسه، وبگردی دریابانو شروع میشه! آخه باید برای این روزها بهترین کلیپها و تصاویری که به ذهنش میرسه و میتونه برای برای بخش تریبون آزاد مناسب باشه، پیدا کنه! روزهای پنجشنبه و جمعه کلا روزهای متفاوتیه برای دریابانو خصوصا این بخش تریبون آزاد!
دیروز متفاوت تر هم شد. چون اولین تجربه ی جشن کریسمس در اینطرف آب بود. جشنی که برای اینطرفی ها تعلق خاطر خاصی رو ایجاد کرده بود و دریابانو تازه داشت با درک این تعلق خاطرها آشنا میشد. هر چند که داخل ایران هم برای این روز و همه ی روزهایی که جایی در باورها دارن، احترام بسیار خاصی قائل بوده و هست اما لمس اونها اونم بدون فاصله، تجربه ای جذاب و جالب بود.
دیروز بیشتر وقت به تجربه کردن گذشت. تجربه ی جشن کریسمس در کشوری که هنوز همه ی ماه های سال رو در اون تجربه نکردم. اما وبگردی امروز صبح منو به جایی برد که بارها، ماه های سال رو در اون تجربه کرده بودم و حس و حال هر لحظه اش، حس و حال آشنایی بود.
توی همین گشت گذار کلیپها، بی اختیار به دنیای فیلمها رسیدم، فیلمهای قدیمی که در گذشته برای دیدن نسخه های بی کیفیت و رنگ و رو رفته شون به هر شخصی رو مینداختیم تا شاید شبی رو با هیجان بازیهای به یاد موندنی بازیگران، خاطرانگیزتر سپری کنیم. نامهایی که به وجدمون میآورد: جان فورد ٬دیوید لین٬ سرجیو لیونه ٬بیلی وایلدر و ...
ناگهان چشمم به یک فیلم خورد. چقدر آشناست؟ کارگردان یا بازیگر معروفی نداره. خوب نگاهش میکنم. BREAKING محصول سال ۱۹۸۴. این نام منو با خودش به خاطرات سالهای دور برد. سالهایی که الان دیگه خیلی دور به نظر میآن.
سال دقیقش یادم نیست اما در دهه ۶۰ خورشیدی و ۸۰ میلادی بود. جنگی که توسط شخصی که خود رو سردار قادسیه مینامید، پیش اومد. چهره کشوری که سرزمین آرمانهام بود، به کلی عوض شد. اون روزها در دنیا، اردوگاه کمونیسم در اوج قدرت و اقتدار، نصف جهان رو به نام خودش کرده بود. در نیمه دیگه رونالد ریگان طرح جنگهای ستاره ای رو برای پیشگیری از حملات ارتش سرخ اتحاد جماهیر شوروی آماده میکرد. در ایران جنگزده تنها راه ارتباط با جهان خارج در دو چیز خلاصه میشد: رادیو و نوارهای ویدیو.
با تمام نبود امکانات اون دوره، یک مد جدید بین جوونها همه گیر شد به نام: "برک دنس"!!
"برک دنس" یک نوع موسیقی و رقص اولیه هیپ هاپ و رپ با ضرباهنگهای تند بود که با ریتم های کامپیوتری که به تازگی ساخته شده بود همراه میشد. رقص اون هم مثل حرکات رباتی فرم و یکسری حرکات پانتومیم مانند بود. تب این رقص بین جوونها همه گیر شد. نوارهای ویدیوئی اون توی خانواده ها دست به دست میشد. نامهای ازن٬ توربو و کلی قهرمانان فیلم ورد زبون جوونها بود و مد لباس پوشیدنشون مد دلخواه همه، شلوارهای تنگ جین لوله تفنگی، کتونی ساق بلند سفید، کاپشنهای بدون آستین، نیمدستکش چرمی با آهنکوبی٬ هد بندی دور سر و صد البته عینک دودی!! کم کم "برک دنس" به یک پدیده اجتماعی تبدیل شد. جوونها تا هر جا فرصتی میشد٬ ضبط صوتی میآوردن و شروع میکردن به رقصیدن، بعد رقصها حالت رجزخوانی پیدا میکرد و رقابت سختی صورت میگرفت! تا معلوم بشه کی بهتر میرقصه.
در این مراسم رجزخوانی با حرکات برک دنس باهم حرف میزدن، از هم تشکر میکردن٬ به هم ناسزا میگفتن، و یا ابراز عشق میکردن!! نام حرکات هم دیگه ایرانی شده بود: موجی٬ قلبی، هلیکوپتری٬ تایتانیک، کرمی! به طور مثال در حرکت قلبی فرد رقصنده ادای تپش قلبش رو در میآورد.
دیگه همه جا سر کوچه ها٬ پارکینگ مجتمع ها! میهمونی و عروسی و حتی کوه، بساط برک به پا بود!!
این موج در دنیا همراه شد با موج دیگه ای در عالم موسیقی، پدیده دیگه ای دنیا رو تسخیر کرد و از مرزها حتی مرز ایران هم گذشت. جوانی سیاه پوست به نام "مایکل جکسون" که به او لقب سلطان پاپ داده بودن. شوهای ویدیوئی (بعدها یادگرفتم که اسمشون کلیپِ) و آهنگهاش در همه جا معروف شد. کار و بار مایکل خان سکه بود. دیگه حتی وقت ملاقات با رئیس جمهور وقت آمریکا (ریگان) رو هم نداشت تا در انتخابات یاری کنه!
مد لباس برک دنس و مایکل جکسون بعنوان مد روز مورد تقلید جوونها قرار گرفت و بعدها رقصها و مدلهای مثل الکتریک دنس٬ فلاش دنس و روبات دنس بهشون اضافه شد.
برک دنس برای یک دهه حاکم بلامنازع مد و رقص در ایران بود. انواع اقسام آهنگهای اون ساخته شد٬ ازصدای هلوکوپتر و صحبت جنگ ویتنام تا صدای خنده شخصیت معروف کارتون وودپیکر و صدای سرفه و...
دیدن قطعاتی از فیلم breaking بعد از این همه سال، یادآور این خاطرات قدیمی و خاک گرفته بود. گرچه از نظر سینمایی دندان گیری نیست اما یادآور خاطرات تلخ وشیرین سالهای دور بود. نکته جالب اینکه در یکی از صحنه های فیلم قهرمانان داستان در یکی از خیابانهای لس آنجلس معرکه گرفتن و میرقصن. و عده ای آدم بیکار هم جمع شدن و دست میزنن و اونها رو تشویق میکنن. یکی از این تماشاچی های بیکار، آقای "ژان کلود وندم" بازیگر فیلمهای اکشن بعدی بود که شاید تازه از بلژیک به لس آنجلس اومده بودن و خوشحال از اینکه در یک فیلم هالیوودی حضور پیدا کردن!
حالا بعد از اینهمه سال، تغییرات زیادی رخ داده. اتحاد جماهیر شوروی یک شبه از بین رفت و به فراموشی سپرده شد. رونالد ریگان چند سال پیش بعد یک دوره طولانی آلزایمر درگذشت. سردار سابق قادسیه که باعث جنگ و فجایع زیادی در کشور ما، کویت و عراق شد، بر سر چوبه ی دار رفت و مدتها سوژه ی رسانه های خبر بود. مایکل جکسون بنا بر شایعاتی که راست یا دروغش پای حساب اونهایی که گفتن، به صلابه کشیده شد و خودش رو در گوشه کنار خلیج فارس ناپدید کرد!
خب امروز بخاطر جشنی که در اینطرف آب برپاست، دریابانو نتونست اونطور که باید و شاید در خدمت شما دوستان خوبش باشه اما، آناهید عزیز مانند همیشه، اطلاعات خوبی برای امروز و این ساعت ارسال کردن که با هم میخونیم
کریسمَس یا نوئل نام جشنی است در آیین مسیحیت که به منظور گرامیداشت زادروز مسيح برگزار میشود. بسیاری از اعضای کلیسای کاتولیک روم و پیروان آیین پروتستان، کریسمس را در روز 25 دسامبر جشن گرفته و بسیاری نیز آنرا در شامگاه روز 24 دسامبر برگزار میکنند. همچنین اعضای بیشتر کلیساهای ارتودوکس در سراسر دنیا نیز روز بیست و پنجم دسامبر را به عنوان عید میلاد جشن میگیرند. برخی از مسیحیان ارتودوکس در روسیه، اوکراین، سرزمین مقدس (ناحیه تاریخی فلسطین) و دیگر مکانها، به سبب پیروی از گاهشماری یولیانی، جشن کریسمس را در روز 7 ژانویه برپا میدارند. اعضای کلیسای ارامنه طبق سنت منحصر به فردی روز ششم ژانویه را به عنوان روز میلاد و همچنین روز غسل تعمید مسیح در یک روز جشن میگیرند.
ایام دوازده روزه کریسمس با سالروز میلاد مسیح در 25 دسامبر آغاز گشته و تا جشن خاجشویان در روز 6 ژانویه ادامه میابد. هرچند مهمترین عید مذهبی در گاهشمار مسیحی، روز عید پاک ( به عنوان روز مصلوب شدن و رستاخيز عیسی) میباشد، مردم بسیاری بهخصوص در کشورهای ایالات متحده و کانادا، کریسمس را پراهمیتترین رویداد سالانه مسیحی محسوب میدارند. با وجودی که این روز، یک عید مذهبی شناخته میشود، از اوایل سده بیستم میلادی به بعد به طور گسترده به عنوان یک جشن غیر مذهبی برگزار شده و برای بیشتر مردم، این ایام به عنوان دور هم جمع شدن اقوام و دوستان و هدیه دادن به هم، شناخته میشود. کریسمس با آیینهای ویژهای بهطور مثال آراستن درخت کریسمس، برگزار شده و شخصیتی خیالی به نام بابانوئل در آن نقشی مهم دارد.
واژه کریسمس (به انگلیسی: Christmas)، به معنای توده مردم در روز مسیح در حدود سال 1050 میلادی به صورت واژه Christes maesse در انگلیسی قدیم به معنی «جشن مسیح»، وارد زبان انگلیسی گردید و محققان معتقدند، گونه کوتاهتر آن یعنی Xmass شاید در قرن سیزدهم برای نخستین بار به کار رفته باشد. واژه قدیمیتر «یول» (Yule) احتمالا از واژه آلمانی jōl یا انگلوساکسونی geōl که به جشن انقلاب زمستانی اشاره دارد، مشتق شده است. واژههای متناظر در دیگر زبانها چون، نَویداد (Navidad) در اسپانیایی، ناتاله (Natale) در ایتالیایی و نوئل (Noël) در فرانسوی، همگی معنای «میلاد» را تداعی میکنند و واژه آلمانی Weihnachten، به معنی «شب تقدیسشده» میباشد.
در تاکید گفته ی آناهید عزیز باید بگم که در سوئد هم رسم بر این هست که در این ایام وقتی به هم میرسند میگویند گود یول god jul (در زبان سوئدی حرف J به صورت Y تلفظ میشود)
خاطرتون هست که هفته ی پیش در مورد گلایه ی یکی از دوستان خوبمون از دریابانو با هم صحبت کردیم؟ سوال هفته اینطور مطرح شد که وطن از دیدگاه شما چیست و به کجا میگن؟!
میدونم که سوال مشکلیه حکایت وطن برای منو هم نسلان من، پیش از خروجم از ایران، آخرین پنجشنبه رفتم میدون تجریشو از اونجا یک راست راهی ظهیرالدوله شدم. خانم متولی قبرستون در رو باز کردن. میگن ما مردم مرده پرستی هستیم ولی به نظر من توی این امر تمام و کمال پیش نرفتیم. اوضاع این قبرستان مهم که به اون "پرلاشز" ایران میگن و شمار زیادی از مفاخر ملی ما رو در خودش جا داده تاکیدی بر این جمله بود.
رفتم سراغ مزار "رهی معیری" و نشستم. کتاب این شاعر اهل قلم، همراهم بود، کتاب رو با نیت دل باز کردم: بس که جفا ز خار وگل٬ دیددل رمیده ام همچو نسیم از این چمن٬ پای برون کشیده ام شمع طرب ز بخت ما، آتش خانه سوز شد گشت بلای جان من، عشق به جان خریده ام حاصل دور زندگی، صحبت آشنا بود تا تو زمن بریده ای، من ز جهان بریده ام.
شعر حدیث دل بود و به دل مینشست. نگاهم چرخید، کمی اونطرف تر فروغ، بانوی پرآوازه ی شعر پارسی بود و در انتظار مهربونی که چراغی براش ببره و دریچه ای برای نگاه کردن به ازدحام کوچه خوشبختی.
کمی اونطرفتر مرتضی خان محجوبی بود و پیانوی دشتی و آهنگ کاروان تنها ماندم٬ تنها رفتی چو بوی گل به کجا رفتی؟
و بعد روح الله خالقی و ترانه جاوید ای ایران که هنوز بعد از اینهمه سال که از عمر این ترانه میگذره (حدود شصت سال) دل به لرزه در میاد و اشک در چشم دریایی میشه. مهرت کی از دل برون کنم برگو بی مهر تو چون کنم
و باز کمی اونطرفتر قمر الملوک وزیری بود و ایرج میرزا و باز اونطرف تر ...
هوا داشت تاریک میشد که مجبور به ترک ظهیرالدوله شدم. بوی نون تازه میاومد بوی کباب، بوی آش رشته با نعنا داغ، بوی سمبوسه و فلافل. گوشه ای ایستادم و به همه ی اینها خوب نگاه کردم. چیزهایی که شاید مدتها باید ازشون دور میشدم و شاید دلتنگ!
ترازوی عقلم شروع به سبک و سنگین کرد، این سبک و سنگین کردن کفه های ترازو گاهی واقعیتی تلخ رو بهمون نشون میده و تناقضی که قسمت دردناک ماجراست. مام وطن گاهی فزرندانش رو از خودش دور میکنه. برای جلو رفتن، برای چیزهایی که نمیتونه با پیشرفت دنیا، به فرزندش اهدا کنه!
نمیدونم شاید بشه گفت، وطن جاییه که دل آروم میگیره!
مبـــــــــــــــــــــارکه مبـــــــــــــــــــــــــــــــارکه مبـــــــــــــــــــــــــــــــارکه اومدنت به زندگیم مبـارکه!
درود دوست من، حالا شعر بالا چه ربطی به سلام امروز داره!؟ دریابانو عاشق شده؟! خب اینکه تازگی نداره، دریابانو سالهاست که عاشقه! اما توی این فکر بودم که برای صبح روز کریسمس چی بنویسم، در همین حین رادیو پارس پلانت ترانه ی مبارکه از آقای منصور رو پخش کرد!
خب چرا که نه! صبح امروز رو با هم اینطور آغاز میکنیم. این روزتون مبارکه، بودن دوستیهامون مبارکه، ورود زیباییها به زندگی مبارکه!
۷ سال قبل، یک دختر چینی به نام «کویان هونجیان» وقتی سه ساله بود، تصادف وحشتناکی کرد. پزشکان برای نجان دادن این دختر، مجبور شدند، پاهایش را به طور کامل قطع کنند.
والدین فقیر این دختر در ناحیهای به نام «ژوانگژا» در چین زندگی میکنند و نمیتوانستند هزینه یک پروتز مدرن را بپردازند. فقر و ناچاری باعث شد، نیمی از یک توپ بسکتبال و دو دسته چوبی، پروتز این دختر شود.
اما کویان به جای نفرین کردن بخت و اقبالش و ناامید شدن از زندگی به ورزش روی آورد و امیدوار است یکی از ورزشکاران تیم ورزشی چین در پاراالمپیک ۲۰۱۲ شود.
به همین خاطر و با وجود همه دشواریها، او سخت تمرین میکند و روزی دو هزار متر شنا میکند. کویان حالا پروتزهای واقعی دارد، ولی خودش میگوید هنوز هم دوست دارد از پروتزهای قبلیاش استفاده کند، چون با آن پروتز راحتتر می توانست به داخل استخر برود یا از آن بیرون بیاید.