P a r s P l a n e t . C o m داستان هفته
اين قسمت توسط رقيه مستمع از همولايتي های با ذوق که فکر ميکنم معرف حضور همه هست نوشته و تنظيم ميشود ! داستان هفته هر هفته روزهای سه شنبه و جمعه به روز ميشود ! شايان ذکر است که اين داستانها دنباله دار هستند و تا چندين هفته ادامه خواهند داشت ! قسمتهای قبلي داستانها را از آرشيو زير ميتوانيد پيدا کنيد د

اين قسمت هر هفته روزهای سه شنبه و جمعه به روز ميشود ¤
هست navareh نام کاربری رقيه در دهکده دوستي ¤
پيام مستقيم براش بفرستيد ¤

داستان اين هفتــــــه : صـــــــــدف قسمت سوم

Bidster.com
Testa valutahandel
صـــــــــدف قسمت سوم ¤¤

بعد از رفتن نایب قاسم خان و همراهانش خونه سوت و کور شد دیگه کاری برای انجام دادن نبود دیگه دلهره پذیرایی از مهمانها نبود همه چیز به حال عادی برگشته بود صدف از خودش دلخور بود چرا که نتوانسته بود با نایب قاسم خان ارتباط برقرار کنه لااقل دو کلمه با اون حرف بزنه از نگاههای نایب قاسم خان فهمیده بود که مورد توجه قرار گرفته ولی صد افسوس بدون یک کلمه از هم جدا شده بودند و امیدی به دیدن دوباره خان نداشت. صدف روی چمنهای باغ دراز کشیده بود و به آسمان خیره شده بود و از روی ابرها فال میگرفت بین ابرها کالسکه ای دید و به خودش گفت این خان است که برگشته اون برگشته تا من را با خودش ببره غرق در افکار شیرین بود که صدای سم اسبهای کالسکه ای که دم در باغ پا به زمین میکوبید صدف را به خودش آورد با عجله بلند شد لباسش را مرتب كرد و به سمت خونه راه افتاد.

باغبان برای باز کردن در رفت و چند دقیقه بعد کالسکه ای وارد باغ شد و به سمت خونه رفت صدف خودش را به كالسكه رساند مرد مسن و جا افتاده اي از كالسكه بيرون آمد. مادر برای استقبال از خونه بیرون آمد مرد با احترام نیم تعظیمی کرد و پرسید: جناب فرخنده پی تشریف دارند؟ مادر گفت تا چند دقیقه دیگه تشریف میارند بفرمایید تا آمدن آقای فرخنده پی از شما پذیرایی کنیم مرد گفت مزاحم شما نمیشوم همین جا منتظر ایشون میمانم مادر گفت اگر جناب فرخنده پی بیاد و شما را بیرون ببینه از مهمان نوازی ما گله میکنه شما که راضی نیستید ما مورد خشم قرار بگیریم مرد سری تکان داد و دستش را روی چشمش گذاشت و گفت به روی چشم و داخل خونه شد.

مادر به مستخدم ها دستوراتی داد و مهمان را به سالن پذیرایی برد صدف از دور شاهد اینها بود خیلی دلش میخواست بدونه این مرد کیه به آشپزخونه رفت تا هم به مادر کمک کنه و هم بفهمه این مرد کیه و از كجا آمده. يكي از مستخدم ها گفت: اين مرد قاصد نايب قاسم خان است كه از تبريز آمده انشالله خبر خوشي همراه داشته باشه صدف فكر کرد حتما نايب قاسم خان قاصد را براي تشكر فرستاده آخه ما از اونها خيلي خوب پذيرايي كرديم. صدف متوجه نبود فكرش را بلند بلند به زبان آورده بود. مادركه دم در آشپزخانه بود و به حرف صدف گوش ميداد گفت: نه دخترم براي تشكر كسي هميچن كاري نميكنه اون حتما براي كار مهمتري سختي اين راه را متقبل شده اگر كمي صبر كنيم فرخنده پي مياد و ما را از بيخبري درمياره.

صدف سريع شربت خنكي براي قاصد درست كرد و به دست مستخدم داد تا براي مهمان ببره. صدف با بي صبري منتظر آمدن پدر بود. مادر براي شوهرش پيغام فرستاد و خبر مهمان از راه رسيده را داد فرخنده پي با عجله سوار كالسكه شد و خودش را به خونه رساند. فرخنده پي وقتي مرد قاصد را ديد با احترام نزديك رفت و خوش آمد گفت و از مستخدمين خواست تا وسايل پذيرايي را تكميل كنند و براي شام تدارك ببينند. مرد از روي ادب از فرخنده پي تشكر كرد. بعد از احوال پرسي فرخنده پي پرسيد: چه چيز مهمي باعث شده شما رنج اين سفر متحمل بشويد؟ مرد گفت: می دانید نايب قاسم خان از خانواده بسیار خوب و دینداری است و تحصيلات عاليه دانشگاهي از روسيه داره و از لحاظ مالي مردي متمول است من قاصد نايب قاسم خان هستم و آمده ام تا دخترتون دره الصدف را براي خان خواستگاري كنم فرخنده پي حرف مرد را قطع كرد و گفت: من خان را به خوبي ميشناسم و ارادت خاصي به ايشان دارم و با چشمهاي بسته دخترم صدف را به خونه ايشان ميفرستم اما اين كار يك شرط داره!

قاصد پرسيد: چه شرطي هر شرطي باشه من از طرف خان قول ميدهم انجام بشه. فرخنده پي گفت: نه اشتباه متوجه شديد منظورم درخواست چيزي از خان نبود بلكه! اين بار مرد حرف فرخنده پي را بريد و گفت: بلكه چي؟ فرخنده پي گفت: من با اين وصلت فرخنده موافقم ولي موافقت من شرط نيست بايد دخترم صدف موافق باشه اگر صدف موافقت كرد همه چيز تمام است. قاصد نفسي تازه كرد و گفت: من سه روز توی استانبول مهمان شما هستم شما با خانواده و دختر خانم مشورت کنید من سه روز دیگه برای خداحافظی و گرفتن جواب خدمت میرسم. مرد قاصد از جا بلند شد و اجازه مرخصی گرفت فرخنده پی مخالفت کرد و از قاصد خواست تا همانجا بمانه اما قاصد قبول نکرد و گفت: دلم نمیخواهد وجودم تصمیم شما را تحت تاثیر بگذاره شما در آرامش کامل همراه خانواده تصمیم بگیرید فرخنده پی راضی شد و مرد قاصد را راهی کرد.

بعد از رفتن قاصد فرخنده پی که از شادی توی پوستش نمیگنجید پیش همسرش رفت و خبر خوش خواستگاری را داد صدف توی راهرو داشت به حرفهایی که بین آنها رد و بدل میشد گوش میکرد وقتی شنید نایب قاسم خان از اون خواستگاری کرده دلش یه طور خاصی شد عشقی که نسبت به نایب قاسم خان داشت و سعی میکرد آن را مخفی کنه و حتی به خودش هم نشان نده به یکباره زبانه کشید و محبت و عشقش نسبت به نایب قاسم خان هزار برابر شد توی فکر بود و داشت برای خودش رویا می ساخت با تکان شدیدی که ربابه بهش داد به خودش آمد ربابه گفت: پدر شما را صدا کرد نمیشنوی؟ صدف خودش را جمع و جور کرد و با متانت وارد سالن شد مادر از سالن بیرون رفت. فرخنده پی نمیدانست چطور موضوع را برای صدف باز کنه کمی با کلمات بازی کرد و بالاخره نفس عمیقی کشید و گفت: دخترم مرد بسیار محترم و عاقلی از شما خواستگاری کرده و مایله که با شما ازدواج کنه شما هم به سن ازدواج رسیدی دیگه چهارده ساله شدی و برای خودت خانمی شدی اگر موافق باشی من به خواستگاری ایشان جواب مثبت بدهم این را اضافه کنم من از اینکه همچین افتخاری نصیبم شده و نایب قاسم خان دخترم را میخواهد خیلی دلشاد و راضی هستم. اما این را بدان اگر شما مایل نباشی هرگز مجبورت نمیکنم تن به ازدواج بدهی نظر شما شرط اصلی است حالا بدون رو در بايستی و خجالت بگو منتظر جوابت هستم دلت میخواهد عروس نایب قاسم خان بشی؟ صدف از خجالت سرخ شده بود پدر از اون سوالی کرده بود که جوابش هزار بار بله بود ولی صدف دختر با تربیت و متینی بود و به خودش اجازه نمیداد تا در مقابل پدر گستاخی کنه و جوابی بده صدف سرش را پایین انداخت و کلامی نگفت. فرخنده پی گفت: دخترم سکوت تو علامت رضاست اگر مخالفی یک کلمه بگو! صدف سکوت کرد و فرخنده پی جوابش را گرفت و برای قاصد پیغام فرستاد تا بقیه مراحل انجام شود و قاصد فردای آن روز برای بردن خبری به آن مهمی عازم تبریز شد یک هفته توی راه بود ....

ادامه دارد
بخــش هـــــای متنوع ديگـــــری از پــــــــارس پـــــلانت
چت صوتي تصويری پارس پلانت
دهکــــده دوستي
ميـــــدان شادی
جوک امروز
عکس جالب امروز
عجيب ولي واقعي
فـــــــال روزانه
در گوشي ( گفتگوهای خودماني)
بهتر زندگي کنيم
نقد و معرفي فيلم
خبرهای فيلم و سينما
آرشيو برگ سبز، مجله فرهنگي، تاريخي
خبرهای علمي، فرهنگي، هنری
خبرهای ورزشي
خبرهای باور نکردني و جالب از گوشه کنار دنيا

2009-08-25 19:19:00